تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٤
مىكنم؟ مصر كجا، شام و كنعان كجا؟ آيا اين بُعد مسافت دليل بر آن نيست كه تو همواره در عالم خيالات غوطهورى و پندارهايت را واقعيّت مىانگارى؟ اين چه حرف عجيبى است كه مىگويى؟ امّا اين گمراهى تازگى ندارد، قبلًا هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و يوسف را جستوجو كنيد.
از اينجا روشن كه منظور از «ضلال» (گمراهى)، گمراهى در عقيده نبوده بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف عليه السلام بوده است.
به هر حال اين تعبيرات نشان مىدهد كه آنها با اين پيامبر بزرگ و سالخورده و روشنضمير با چه خشونت و جسارتى رفتار مىكردند؛ يكجا گفتند پدرمان در «ضلال مبين» (گمراهى آشكار) است، و در اينجا گفتند: تو در همان گمراهىِ سابقت هستى.
آنها از صفاى دل و روشنايى باطن پير كنعان بىخبر بودند و قلب او را همچون دل خود، تاريك مىشمردند و فكر نمىكردند حوادث آينده از نقاط دور و نزديك در آيينه قلبش منعكس مىشود.
* شبها و روزها سپرى مىشد و يعقوب عليه السلام همچنان در انتظار بهسر مىبرد، انتظارى جانسوز كه در عمق آن شادى و سرور، آرامش و اطمينان موج مىزد، در حالى كه اطرافيان او در برابر چنين مسائلى بىاعتنا بودند و اصولًا ماجراى يوسف را براى هميشه پايان يافته مىدانستند.
بعد از چند شبانهروز كه معلوم نيست بر يعقوب عليه السلام چه اندازه گذشت، سرانجام روزى صدا بلند شد كه: بياييد، كاروان كنعان از مصر آمده است. فرزندان يعقوب عليه السلام بر خلاف گذشته، شاد و خندان وارد شهر شدند و شتابان بهسراغ خانه پدر رفتند. قبل از همه بشير- بشارتدهنده وصال