تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٢
٩٤ وَلَمَّا فَصَلَتْ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِي ٩٥ قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ ٩٦ فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنْ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ ٩٧ قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ ٩٨ قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
٩٤. هنگامى كه كاروان (از سرزمين مصر) جدا شد، پدرشان [: يعقوب] گفت: «من بوى يوسف را احساس مىكنم، اگر مرا به نادانى و كمعقلى نسبت ندهيد.»
٩٥. گفتند: «به خدا تو در همان گمراهى سابقت هستى!»
٩٦. امّا هنگامى كه بشارتدهنده آمد، آن (پيراهن) را بر صورت او افكند؛ ناگهان بينا شد؛ گفت: «آيا به شما نگفتم من از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد؟!»
٩٧. گفتند: «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم.»
٩٨. گفت: «بهزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم، كه او آمرزنده و مهربان است.»
تفسير:
لطف خدا سرانجام كار خود را كرد