تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٧
تفسير:
من از خدا الطافى سراغ دارم كه نمىدانيد
برادران در حالى كه برادر بزرگتر و كوچكتر را در مصر گذاشته بودند، با حال پريشان و نزار به كنعان بازگشتند. پدر كه آثار غم و اندوه را در بازگشت از اين سفر- بر خلاف سفر سابق- بر چهرههاى آنان مشاهده كرد دريافت كه حامل خبر ناگوارى هستند، بهخصوص كه بنيامين و برادر بزرگتر در ميان آنها نبودند.
هنگامى كه برادران جريان حادثه را بىكموكاست شرح دادند يعقوب عليه السلام برآشفت، رو بهسوى آنها كرد و «گفت: (هواى) نفس شما، اين كار را برايتان آراسته است» (قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا).
در اينجا همان جملهاى را در پاسخ آنها بيان داشت كه پس از حادثه يوسف عليه السلام، هنگامى كه آن طرح دروغين را بيان كردند، گفته بود.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه آيا يعقوب عليه السلام تنها بهخاطر سابقه بدشان به آنها سوءِ ظن برد كه دروغ مىگويند و توطئهاى در كار است؟ در پاسخ مىگوييم چنين چيزى نهتنها از پيامبرى چون يعقوب بعيد به نظر مىرسد، بلكه از افراد عادى نيز بعيد است كه كسى را با يك سابقه سوء، بهطور قطع متّهم سازند با اينكه طرف مقابل براى خود گواه آورده است و راه تحقيق نيز بسته نيست.
يا اينكه هدف از اين جمله بيان نكته ديگرى بوده است از جمله اينكه:
الف) چرا شما با ديدن پيمانه پادشاه در درون بار برادر تسليم شديد كه او دزدى كرده است، در حالى كه اين بهتنهايى نمىتواند دليل منطقى بوده باشد.
ب) چرا به عزيز مصر گفتيد جزاى سارق اين است كه او را به بردگى بردارد، در حالى كه اين يك قانون الهى نيست بلكه سنّتى است نادرست در ميان مردم كنعان (و اين در صورتى است كه- بر خلاف گفته جمعى از مفسّران- اين قانون را از شريعت يعقوب ندانيم).