تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣
* بعد براى اينكه هر سوءِ ظنّى را از او دور سازيد و به او اطمينان دهيد كه جريان امر همين بوده نه چيز ديگر، بگوييد: «از آن شهر كه در آن بوديم بپرس» (وَاسْئَلْ الْقَرْيَةَ الَّتِى كُنَّا فِيهَا). «١»
«و نيز از آن قافله كه با آن آمديم» چون طبعاً افرادى از سرزمين كنعان و از كسانى كه تو بشناسى در آن وجود دارد، مىتوانى حقيقت حال را بپرسى (وَالْعِيرَ الَّتِى أَقْبَلْنَا فِيهَا). «٢»
و به هر حال مطمئن باش كه «ما (در گفتار خود) صادقيم» و جز حقيقت چيزى نمىگوييم (وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ).
از مجموع اين سخن استفاده مىشود كه موضوع بنيامين در سراسر مصر پيچيده بود و همه مىدانستند كه كاروانى از كنعان آمده و يكى از آنها قصد داشته پيمانه پادشاه رابا خود ببرد كه مأموران بهموقع رسيده و او را بازداشت كردهاند.
شايد اينكه برادران گفتند از سرزمين مصر بپرس، كنايه از همين است كه آنقدر خبر شهرت يافته كه در و ديوار هم مىداند.