تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٢
كرديد» و سابقه خود را نزد پدر بد نموديد (وَ مِنْ قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِى يُوسُفَ). «١»
حال كه چنين است «من از اين سرزمين حركت نمىكنم تا پدرم به من اجازه دهد، يا خدا درباره من حكم كند، كه او بهترين حكمكنندگان است» (فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِى أَبِى أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِى وَ هُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ).
منظور از «حكم» در اين آيه، يا فرمان مرگ است (يعنى از اينجا حركت نمىكنم تا بميرم)، يا راه چارهاى است كه خداوند پيش بياورد و يا عذر موجّهى است كه نزد پدر بهطور قطع قابل پذيرش باشد.
* سپس برادر بزرگتر به ساير برادران دستور داد كه «شما بهسوى پدرتان بازگرديد و بگوييد: پدر (جان)، پسرت دزدى كرد» (ارْجِعُوا إِلَى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ).
«و ما جز به آنچه مىدانستيم گواهى نداديم» شهادتى كه ما مىدهيم چونان است كه آگاه شديم؛ همين اندازه ما ديديم كه پيمانه پادشاه را از بار برادرمان خارج ساختند كه نشان مىداد او مرتكب دزدى شده، امّا باطن امر با خداست (وَ مَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا).
«و ما از غيب آگاه نبوديم» (وَ مَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ).
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور برادران اين بود كه به پدر بگويند: اگر ما تعهّد كرديم كه برادرمان را مىبريم و بازمىگردانيم، بهخاطر آن بود كه از باطن كار او خبر نداشتيم و از غيب آگاه نبوديم كه كار او به اينجا مىانجامد.