تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧
برادران سرانجام باور كردند كه برادرشان بنيامين دست به عمل زشت و شومى زده و سابقه آنها را نزد عزيز مصر بهكلّى خراب كرده است. ازاينرو براى آنكه خود را تبرئه كنند «گفتند: اگر او [: بنيامين] دزدى كند (جاى تعجّب نيست)؛ برادرش (يوسف) نيز قبل از او دزدى كرد» و اين هر دو از يك پدر و مادرند و حساب آنها از ما كه از مادر ديگرى هستيم جداست (قَالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ).
و به اين ترتيب خواستند خطّ فاصلى ميان خود و بنيامين بكشند و سرنوشت او را با برادرش يوسف پيوند دهند.
«يوسف (از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شد و) آن را در درون خود پنهان داشت و براى آنان آشكار نكرد» (فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِى نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ).
زيرا مىدانست كه آنان با اين سخن، مرتكب كار بدى شده و تهمت بزرگى به برادرشان زدهاند ولى پاسخشان را نداد؛ فقط همين اندازه «گفت: شما (از ديدگاه من) از نظر منزلت، بدترين مردميد» (قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا).
سپس افزود: «و خدا از آنچه توصيف مىكنيد آگاهتر است» (وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ).
درست است كه برادران به يوسف تهمت زدند به گمان اينكه خود را در اين لحظات بحرانى تبرئه كنند، ولى اين كار بهانه و دستاويزى مىخواهد كه چنين نسبتى را به او بدهند، به همين جهت مفسّران در اين باره به كاوش پرداخته و سه روايت از تواريخ پيشين را در اين زمينه نقل كردهاند.
نخست اينكه يوسف عليه السلام بعد از وفات مادرش نزد عمّهاش زندگى مىكرد و او سخت به يوسف علاقهمند بود. هنگامى كه بزرگ شد و يعقوب خواست او را از عمّهاش بازگيرد، كمربند يا شال مخصوصى كه از اسحاق در خاندان آنها به يادگار مانده بود، بر كمر يوسف عليه السلام بست و ادّعا كرد كه او مىخواسته آن را از