تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٤
مردم را به فرزندانش كه در آن منطقه رو به فزونى بودند متوجّه گرداند. «١»
جالب اينكه برخى از مورّخان نقل كردهاند: هنگامى كه ابراهيم عليه السلام، هاجر و اسماعيل را در مكّه گذاشت و مىخواست از آنجا بازگردد، هاجر صدا زد كه اى ابراهيم، چه كسى به تو دستور داده ما را در سرزمينى بگذارى كه نه گياهى در آن وجود دارد، نه حيوان شيردهى، و نه حتّى يك قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟
ابراهيم عليه السلام در پاسخ با يك جمله كوتاه گفت: پروردگارم چنين دستور داده است.
هنگامى كه هاجر اين جمله را شنيد، گفت: اكنون كه چنين است خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد. «٢»
ابراهيم كراراً از فلسطين به قصد زيارت اسماعيل به مكّه آمد و در يكى از همين سفرها بود كه مراسم حج بهجا آورد و به فرمان خدا، فرزندش اسماعيل را كه نوجوانى برومند و فوقالعاده پاك و باايمان بود به قربانگاه برد و حاضر شد اين بهترين ميوه شاخسار حياتش را با دست خود در راه خدا قربانى كند.
هنگامى كه در مهمترين آزمايش، به عالىترين صورتى از عهده برآمد و تا آخرين مرحله، آمادگى خود را در اين راه نشان داد، خداوند قربانيش را پذيرفت و اسماعيل را براى او حفظ كرد و گوسفندى بهعنوان قربانى براى او فرستاد. «٣»
سرانجام ابراهيم با ادا كردن حقّ همه امتحانات و بيرون آمدن از كوره همه