تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧
البتّه خشكسالى منحصر به سرزمين مصر نبود، به سرزمينهاى اطراف نيز سرايت كرد و فلسطين و كنعان را هم كه در شمال شرقى مصر قرار داشتند فراگرفت. خاندان يعقوب عليه السلام نيز كه در كنعان زندگى مىكردند به مشكل كمبود آذوقه گرفتار شدند و به همين دليل يعقوب تصميم گرفت فرزندان خود را به استثناى بنيامين كه به جاى يوسف عليه السلام نزد پدر ماند، راهىِ مصر كند. آنها با كاروانى كه به مصر مىرفت بهسوى آن سرزمين حركت كردند و به گفته بعضى، پس از هجده روز راهپيمايى وارد مصر شدند.
طبق تواريخ، افراد خارجى هنگام ورود به مصر بايد خود را معرّفى مىكردند تا مأموران آمدنشان را به اطّلاع يوسف برسانند. هنگامى كه مأموران خبر آمدن كاروان فلسطين را به يوسف ٧ دادند او در ميان درخواستكنندگان غلّات، نام برادران خود را ديد و آنها را شناخت سپس بىآنكه كسى بفهمد آنان برادر وى هستند، دستور داد احضار شوند. قرآن مىفرمايد: «برادران يوسف (در پى موادّ غذايى به مصر) آمدند و بر او وارد شدند. او آنان را شناخت ولى آنها او را نشناختند» (وَ جَاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنكِرُونَ).
آنها حق داشتند يوسف را نشناسند زيرا از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه براى خريد آذوقه به مصر آمدند سى تا چهل سال گذشته بود، ضمن اينكه آنها هرگز احتمال نمىدادند برادرشان زنده باشد، چه رسد به اينكه عزيز مصر شده باشد.
حتّى اگر شباهت او را با برادرشان مىديدند حتماً حمل بر تصادف مىكردند.
از همه اينها گذشته، طرز لباس و پوشش يوسف آنچنان با سابق تفاوت يافته