ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ١٧٢ - فصل - ٥٢ آخرين روزهاى پيغمبر
بود فرداى آن روز كه درب خانهاش بروى مردم بسته بود و كسى از احوال آن جناب اطلاعى نداشت و بيمارى آن حضرت شدت يافته على ع براى انجام پاره از امور ضرورى خود رفته بود رسول خدا ص اندكى افاقه يافت على ع را نديد زنهاى رسول خدا ص اطراف او را گرفته بودند فرمود برادر و رفيق مرا بخوانيد پس از اين جمله دوباره ضعف بر آن حضرت مستولى گرديد، خاموش شد عائشه گفت ابو بكر را بگوئيد بيايد وى داخل شده بالين آن حضرت نشست چون رسول خدا ص ديده گشود چشمش بجمال تهى از كمال ابو بكر افتاد صورت برگردانيد ابو بكر دانست اشتباه كرده از جاى برخاست و گفت اگر او بمن نيازمند بود صورت بر- نمىگردانيد و حاجتش را ميفرمود چون بيرون رفت دوباره رسول خدا ص همان جمله را تكرار كرد حفصه گفت عمر را حاضر كنيد چون حضور يافت و چشم رسول به آن نامقبول افتاد صورت برگردانيد و او هم خارج شد بار سوم رسول خدا فرمود برادر و صاحب مرا بخوانيد ام سلمه كه حق از او خوشنود باد گفت على را بگوئيد حاضر شود كه پيغمبر اكرم ص جز او بديگرى عنايتى ندارد على ع را بحضور خواندند چون او وارد شد گوئيد روح روانى برسول خدا دميدند شاد و خندان گرديده او را نزديك خواند مدتى با وى براز پرداخت سپس على ع از جا برخاست و بگوشه آرام گرفت تا پيغمبر ص بخواب رود چون او خوابيد از خانه بيرون رفت مردم پرسيدند رسول خدا ص با تو چه نجوائى داشت و چه فرمود؟ پاسخ داد هزار باب علم بمن آموخت كه از هر بابى هزار باب ديگر گشوده مىشود و مرا بكارهائى مأموريت داد كه بخواست خدا بدانها قيام خواهم كرد.
بيمارى رسول خدا ص شدت كرد و آثار ارتحال ظاهر شد و على ع در آن هنگام حضور داشت چون نزديك شد روح مقدسش به آشيان جنان پرواز نمايد بعلى ع فرمود يا على سرم را در ميان دامان خود