ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٥٦٦ - باب شانزدهم معجزات و خوارق عادات
ميسازد عرضكردم برادر شما عبد اللَّه خيال مىكند او امام پس از پدر شماست فرمود عبد اللَّه مىخواهد بنده خدا نباشد، عرضكردم پس امام ما كيست؟
فرمود بزودى خداى متعال دست ترا بدامن او مشرف خواهد كرد عرضكردم آيا شما امام پس از پدرتان هستيد؟ فرمود چنين نمىگويم من با خودم گفتم راه سؤال را اشتباهى پيمودم عرضكردم آيا شما امامى داريد كه پيروى او بر شما لازم باشد؟ فرمود نه.
در اين حال چنان هيبت و عظمتى از آن بزرگوار در دل من ايجاد شد كه جز خدا ديگرى اطلاع نداشت. عرضكردم اجازه ميدهيد همچنان كه حضور پدر عاليمقامتان ميرسيدم و پرسشهائى مىكردم از شما هم سؤالى بنمايم فرمود آرى هر چه مىخواهى بپرس پاسخ مىشنوى در عين حال مواظب باش آنچه شنيده براى كسى نگوئى كه بهلاكت خواهى رسيد.
من شروع كردم به پرسش نمودن، پاسخها را مطابق با سؤال جواب ميداد و آن حضرت را درياى ژرفى يافتم كه كم و كاست ندارد عرضكردم شيعيان پدر شما اكنون در ضلالت افتاده و نميدانند در امور دينى خود بچه شخصى رجوع كنند آيا اجازه ميدهيد وجود محترم شما را به آنان معرفى كنم و مردم را به امامت شما دعوت نمايم اگر چه ساعتى قبل از من التزام گرفتيد كه مردم را از اين نعمتى كه برخوردار شدهام باخبر نسازم و ملاقات با شما را كتمان نمايم.
فرمود هر يك از آنان را كه ميدانى ممكن است مايل بصراط هدايت بوده و در صدد حق و حقيقتاند مقام امامت را بآنان معرفى كن و ضمنا از آنها پيمان گرفته زنهار مقام مشار اليه را همه جا و نزد همه كس شهرت ندهند كه سرانجام بهلاكت منجر مىشود و اشاره بگلوى نازنينش فرمود.
هشام مىگويد چون از حضور اقدسش مرخص شدم با ابو جعفر احول ملاقات نمودم، گفت چه پيشآمدى كرد و كارت بكجا رسيد گفتم خوشبختانه درب هدايت بروى من گشوده شد و خورشيد امامت در آسمان قلب من پرتو افكند و قصه شرفيابى را باو گفتم و پس از اين با زراره و ابو بصير ملاقات نمودم