ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ١٧٠ - فصل - ٥٢ آخرين روزهاى پيغمبر
كرده باشم مراجعت نمودم عمر گفت يا رسول اللَّه من از مدينه خارج نشدم و با جيش اسامه شركت نكردم زيرا ميخواستم خودم از بيمارى شما باخبر باشم و از ديگران خبر ناراحتى شما را نپرسم.
رسول خدا ص كه دانست آنان مخالفت كردهاند بار سوم آنها را بهمراهى با جيش اسامه دعوت كرد و از رنج بسيارى كه ديده و اندوه فراوانى كه بحضرتش رسيده غشوه بر او عارض گرديد و ساعتى بدين حال بسربرد مسلمانان گريستند و صداى گريه زنان و فرزندان و زنان مسلمان و همه حاضران بلند شد رسول خدا ص افاقه يافته نگاهى بمردم كرده فرمود: دوات و شانه گوسفندى حاضر كنيد تا مطلبى را بنويسم كه پس از آن براى هميشه گمراه نشويد و همان دم عارضه غشوه بر حضرتش مستولى شد.
يكى از حاضران برخاست تا امريه حضرت را به انجام آورد عمر ديد هر گاه دستور رسول خدا ص عملى شود ممكن است تير غرض او بهدف مقصود نرسد و كار از كار بگذرد بدين ملاحظه بآن مرد گفت بسخن رسول خدا ص توجه نكن زيرا او بيمار است و هذيان ميگويد آن مرد از اراده خود منصرف شد و از اينكه در احضار امريه رسول خدا تقصير و كوتاهى نمودند متأثر بوده و گفتگو در ميانشان افتاد و كلمه استرجاع إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ را بزبان رانده و از مخالفت آن جناب بيمناك بودند.
هنگامى كه رسول خدا ص افاقه حاصل كرد برخى گفتند آيا اجازه ميدهيد تا دوات و شانه حاضر نمائيم فرمود پس از اين همه سخنان نابجا محتاج بدوات و شانه نيستم ليكن در باره بازماندگانم وصيت مى- كنم از آنها دست برمداريد و از نيت خير در باره آنان خوددارى ننمائيد و روى از مردم برگردانيد مسلمانان تقصير كار از جاى برخاسته بخانهاى خود رفتند و بجز از عباس و فضل و على بن ابى طالب ع و خاندان مخصوصش