تفسير اثرى جامع - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٢٨٠ - حروف مقطعه در روايات
اعداد در هنگام شمارش[١]، بين آنها فاصله انداخت؛ مانند واحد؛ اثنان؛ ثلاثه؛ اربعه.»
ابو نجم گويد:
|
أقبلتُ من عند زياد كالخَرِف |
تخُطُّ رجلاى بخطٍّ مختلف |
|
و تكتبان فى الطريق: لامَ الِف[٢]
اما با آوردن هر يك از حروف عطف، اين حروف حركت مىگيرند.
ابو عبيده چنين سروده است:
|
إذا اجتمعوا على ألف و واو |
و ياء هاج بينهم جدال[٣] |
|
اين حروف به اعتبار لفظ (لفظ الف و ...) مذكر و به اعتبار تقدير «كلمه» مؤنث مىباشند.
كعب الاحبار گفته است: «خداوند علم را از نورى سبز آفريد، سپس آن را با ٢٨ حرف از اصل كلام، به سخن درآورد و آن را با آوايى شنيدارى و قابل نطق، آماده ساخت، پس علم به وسيله آن سخن گفت و آغازگر آن همزه بود. يكى از آنها نگريسته شد، پس كوچك گرديد و در برابر پروردگار بزرگ خود فروتنى كرد و قامت او خم شد و سجده كرد و تبديل به همزه گرديد. آن گاه كه خداوند متعال تواضع او را ديد، آن را كشيد و طولانى كرد و برترى بخشيد و الف گرديد، آن گاه بدان تلفظ كرد. پس از آن، قلم، حرف به حرف تا پايان حرف بيست و هشتم آغازِ سخن كرد، پس آنها را تا روز قيات، محور كلام، كتابها، آواها، زبانها و عبارتها كرد و همه
[١] . يعنى يك لحظه درنگ مىشود؛ به اندازهاى كه هر عدد از ديگرى، جدا مىگردد. بنگريد به: شرح شافيه، ج ٢، ص ٢١٥.
[٢] . لسان العرب، ج ٩، ص ٦٢.« لامَ الِف» به علت انتقال حركت همزه به ميم، ميم آن مفتوح و لام آن مكسور مىباشد و همزه مىافتد:« لامَ لِفْ». مقصود آن است كه دو پاى او بر زمين حرف« لا» را مىكشيدند. بنگريد به: شرح شافيه، ج ٢، ص ٢٢٣.( از نزد زياد، چونان يك فرد خرفت آمدم؛ در حالى كه پاهايم با خطوطى متفاوت خط مىكشيدند؛ و در راه« لامَ الِف»[ يعنى حرف« لا»] را مىنوشتند.)
[٣] .« هر گاه الف و واو و ياء كنار هم آيند، بين آنان جدالى در مىگيرد.»