تفسير اثرى جامع - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٢٤٧ - قصه كلاه شگفت انگيز
قصه كلاه شگفت انگيز
مطالب جالب و لطايفى درباره كلاه عجيب و داراى اسرار شگفتانگيز حكايت شده است؛ كلاهى كه حرزى استوار و طلسمى نفوذناپذير براى درمان بيمارىهاى صعب العلاج يا درمانناپذير بود و پادشاهان، قيصرها، فرماندهان ارتش روم و حتى پادشاهان حبشى در اتيوپى (حبشه) از چهار صد سال پيش از ظهور اسلام، آن را دست به دست مىكردند.
داستان، آن گونه كه اخباريان سراييدهاند، از اين قرار است:
زمخشرى در كتاب خود «ربيع الابرار» نقل كرده است كه مأمون در شهر طَرَسوس[١] گرفتار سر دردى شد كه درمانى در آن مؤثر نيفتاد. قيصر، پادشاه روم، كلاهى نزد وى فرستاد و نوشت: «خبر سر درد تو به من رسيد. كلاه را بر سر خود بگذار تا آرام گيرد.» مأمون ترسيد كه كلاه مسموم باشد، بدين جهت آن را بر سر پيك آن گذاشت، ولى به او زيانى نرساند، سپس بر سر فرد ديگرى مبتلا به سر درد نهاد و درد او آرام شد، آن گاه بر سر خود نهاد كه درد او هم ساكت شد. مأمون از آن كلاه در شگفتى فرو رفت، پس آن را شكافت و در ميان آن، پارچهاى ديد كه بر آن چنين نوشته شده بود: «بسم اللَّه الرّحمان الرّحيم، كم من نعمةٍ فى عرق ساكن. «حم عسق». «لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ»[٢]. من كلام الرحمان خمدت النيران و لا حول و لا قوّة إلّاباللَّه العلىّ العظيم.»[٣]
|
وجال نفع الدواء فيك كما |
يجول ماء الربيع فى الغصن[٤] |
|
(اثر مثبت دارو درونت به گردش درآمد؛ چنان كه آب بهار در شاخه به گردش
[١] . طَرَسوس شهرى آباد در مرزهاى شام، بين انطاكيه و حلب و سرزمين روم بوده است.
[٢] . واقعه( ٥٦) ١٩.
[٣] .« به نام خداوند بخشنده مهربان. چه بسيار نعمتى كه در رگى آرام وجود دارد.« حم عسق».« لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ». از كلام رحمان، آتشها خاموش شد و حول و قوّهاى نيست، جز به خداى بلند مرتبه بزرگ.»
[٤] . ربيع الابرار، ج ٥، ص ٦٦؛ بحار الانوار، ج ٩٢، ص ٦٣.