تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٥٦ - سوره القصص(٢٨) آيات ١٠ تا ١٩
وَ عِلْماً و دانش در دين و يا علم حكما و علماء باو عطا فرموديم تا آنكه قبل از استنباء بر سمت و طريقه ايشان ميرفت و هميشه قول او بر وجه صواب بود نه طريق جهل و خطا و اين اوفقست بنظم قصه زيرا كه استبناى او بعد از هجرت بود در مراجعت نه قبل از آن و بنا بر اين مراد بايتاى نبوت و شريعت در تفسير اول كه قول سديست وعده آن خواهد بود بموسى عليه السّلام و بعلم دين آباى خود و يا آنكه مراد ايتاى نبوت و شريعت و اعطاى تورية باشد بعد از مراجعت و ذكر آن در اثناى اين قصه بجهت بيان صدق هر دو وعده باشد كه آن انار ادوه اليك و جاعلوه من المرسلين است وَ كَذلِكَ و مانند اينكه بموسى و مادر او بجا آورديم از لطف و كرم و احسان نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ پاداش ميدهيم نيكوكاران را وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ و در آمد موسى بشهر مصر يا بشهر منف كه از ولايات مصر بوده يا بلده جائين بر دو فرسخى مصر يا بعين الشمس از نواحى مصر و در تفسير نقاش گفته كه اسكندريه و بر قول اشهر بمصر در آمد عَلى حِينِ غَفْلَةٍ بر هنگام غفلتى كه واقع بود مِنْ أَهْلِها از اهل مصر يعنى در وقتى كه معتاد و متعارف مردمان نبود و متوقع ايشان نه كه در اينوقت كسى بشهر ايشان در آيد و از ابن عباس مرويست كه ميان شام و ختن بود كه در آن وقت هر كس بمهم خود مشغولست و سعيد ابن جبير گفته كه وقت قيلوله بود و از امير المؤمنين عليه السّلام منقولست كه روز عيد ايشان بود كه همه بلهو و لعب و بازى مشغول بودند و از سدى روايتست كه موسى عليه السّلام چون بزرگ شد هم چنان جامهاى فاخر پوشيدى و بر مركبان خاص فرعون نشستى و او را موسى فرعون خواندندى يك روز فرعون سوار شده بود و موسى غايب بود چون باز آمد گفت فرعون كجاست گفتند بفلان موضع رفته موسى سوار شده از عقب وى روان شد و در وقت قيلوله بمدين رسيده در آنجا داخل شد شهر خالى بود چه مردم همه بقيلوله مشغول بودند و از اين اسحق مرويست كه چون موسى عليه السّلام بزرگ شد بنى اسرائيل بر او اجتماع نمودند و با قبطيان مخالفت ميكرد و اينصورت در ميان مردمان مشهور شد وى را از فرعون بترسانيدند و او بجهت اين در حينى كه مردم از او بىخبر بودند بشهر در ميآمد ابن زيد گويد كه چون موسى عليه السّلام در حال صغر طپانچه بر روى فرعون زد فرعون گفت اين آن كودكست كه من در طلب او بسيار كودكان را بيجان كردم خاست تا او را بكشد آسيه گفت او كودكست و نادان چه ميداند كه چه ميكند گفت نه چنين است بلكه اينكار دانسته از او صادر شده است آسيه گفت اگر خواهى كه كيفيت اين صورت بر تو ظاهر شود بفرما تا ياقوت و پاره آتش بياورند اگر دست بآتش كند نادانست و گرفتى بر او نيست و اگر ياقوت بردارد دانسته اينكار كرده چون