تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٩٢ - سوره الأحزاب(٣٣) آيات ٣٠ تا ٣٩
مصدر بفاعل باشد و اگر نه جمعيت آن بر طبق جمعيت اولست كه عمومية است وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و هر كه عاصى شود و مخالفت نمايد خدا و رسول او را در اوامر و نواهى فَقَدْ ضَلَ پس بدرستى كه گمراه شود ضَلالًا مُبِيناً گمراهى هويدا چه اگر مخالفت امر ايشان را حلال داند و بآن اعتقاد كند كافر شود و بعذاب ابدى گرفتار شود و اگر نه بعذاب اليم معذب شود و بعد از نزول اين آيه زينب گفت رضيت يا رسول اللَّه و جعلت امرى بيد رسول اللَّه راضى شدم و زمام اختيار خود را بكف كفايت رسول خدا دادم و عبد اللَّه نيز باين رضا داده رسول خدا او را بزيد عقد بست و زيد در او دخل كرد و پيغمبر (ص) از مال خود صداق را براى زينب بفرستاد و آن ده دينار بود و شصت درهم و خمادى و ملحفه و درعى و آزارى و پنجاه مد طعام و سى صاع خرما از زينب روايت است كه اكابر و اشراف قريش مرا خطبه كردند من خواهر خود را حمنه بنت حجش را نزد رسول فرستادم تا در اين باب با وى مشورت كند رسول اشاره بزيد كرد خواهرم در غضب شد گفت اتزوج بنت عمتك مولاك دختر عمه خود را بآزاد كرده خود ميدهى پس نزد من آمد و مرا بآن اعلام كرد من نيز بسيار در غضب شدم حقتعالى اين آيه فرستاد پس نزد رسول رفتم و گفتم زوجنى بمن شئت مرا تزويج كن بهر كه ميخواهى پس رسول مرا بزيد عقد بست و ابن زيد بر آنست كه اين آيه در حق ام كلثوم بنت عقبة ابن ابى معيط نازل شد در وقتى كه نفس خود را برسول بخشيد و رسول (ص) قبول كرد وى را با زيد ابن حارثه عقد بست پس ام كلثوم و برادرش از اينمعنى در غضب شد و گفتند مراد ما از هبه رسول (ص) بود نه كه مرا بتزويج بنده خود درآورد حقتعالى اين آيه را فرستاد و على بن ابراهيم در تفسير خود آورده كه رسول خدا زيد را بسيار دوست ميداشت و اگر دير بخدمت آن حضرت ميرسيد او تشريف شريف ارزانى مىفرمود و از سبب دير آمدن او ميپرسيد روزى آمدن وى بخدمت رسول دير شد آن حضرت بمنزل وى آمد زينب را ديد كه در وسط حجره نشسته طيب را بسنگ صلايه ميكرد چون چشمش بر وى افتاد گفت
سبحان اللَّه خالق النور تبارك اللَّه احسن الخالقين
و بروايت ديگر
سبحان اللَّه مقلب القلوب
و باز گشت چون زيد بيامد زينب وى را از تسبيحه كه از آن حضرت شنيده بود خبر داد گفت شايد كه تو در دل رسول (ص) در آمده باشى ميخواهى كه ترا رها كنم گفت ميترسم كه تو مرا رها كنى و رسول (ص) بمن رغبت نكند زيد نزد رسول آمد و گفت ميخواهم زينب را طلاق دهم فرمود چرا از وى تهمتى يافته گفت لا و اللَّه هرگز از او بجز از خير چيزى نيافتهام و ليكن بر من ترفع و تعظم مىكند جهت شرافتى و مزيد حسنى كه دارد رسول (ص) فرمود
امسك عليك زوجك و اتق اللَّه
او را نگاهدار و بترس از خدا از آنكه طلاقش دهى يا نسبت اذيت و ترفع او كنى زيد در باب طلاق مبالغه ميكرد تا كه