تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٨ - سوره النمل(٢٧) آيات ٤٠ تا ٤٩
رسيد قِيلَ لَهَا گفتند مر او را ادْخُلِي الصَّرْحَ در آى در ساحت اين قصر و گويند مراد عرصه خانه است فَلَمَّا رَأَتْهُ پس چون بديد بلقيس آن صرح را حَسِبَتْهُ لُجَّةً پنداشت آن را آب بسيار بمثابه درياچه وَ كَشَفَتْ و برداشت و بر كشيد دامن جامه را عَنْ ساقَيْها از هر دو ساق خود تا پاى در آب نهد سليمان ديد كه پاى او بپاى آدميان ميماند قالَ گفت اى بلقيس جامه را فرو گذار إِنَّهُ بدرستى كه آنچه آب ميپندارى صَرْحٌ مُمَرَّدٌ عرصهايست ساده و هموار مِنْ قَوارِيرَ از آبگينه آيه دليلست بر آنكه چون كسى زنى را خواهد خواست جايز است كه محاسن وى را به بيند آوردهاند كه چون سليمان ساق او را بديد كه بر آنجا موى بسيار بود بطبع او ناخوش آمد و در علاج از اله آن بآدميان مشورت كرد بعضى گفتند كه آن را باسره زايل بايد ساخت گفت در اين خوف جراحت اعضا است پس با شياطين استعلاج آن كرد ايشان از براى وى حمامى ساختند و آه و زرنيخ بهم ممزوج ساختند و پيش از آن نوره و حمام نبود پس بلقيس را گفتند تا بحمام رفت و نوره بر خود ماليده موى او زايل گشت و در رواية آمده كه در آن زمان كه بلقيس بدر قصر آمد و درياچه آب در نظر او درآمد گمان برد كه سليمان ميخواهد او را غرق سازد و چون بخطاى ظن خود عارف شد قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ گفت اى پروردگار من بدرستى كه من ستم كردم نَفْسِي بر نفس خود كه گمان بد در حق سليمان بردم اشهر آنست كه مراد وى از اين عبادت شمس بود يعنى بر خود ظلم كردم بپرستش آفتاب و مؤيد اينست كه بعد از اين گفت وَ أَسْلَمْتُ و اسلام آوردم مَعَ سُلَيْمانَ با سليمان يعنى بميامن مصاحبت و مرافقت و امداد وى بر دست او مسلمان شدم و گردن نهادم لِلَّهِ مر خداى را رَبِّ الْعالَمِينَ كه پروردگار عالميانست در هر چيزى كه عباد خود را بان فرموده از اقسام طاعات و در بعضى اخبار آمده كه بلقيس بعد از مشاهده آيات مبينه سليمان را گفت كه بگو كه خداى تو بر چه لونست سليمان چون اين بشنيد بانك بر وى زد و از تخت بزير آمد و روى بخاك نهاد بلقيس بترسيد و لشگر سليمان متفرق شدند حقتعالى بسليمان وحى كرد كه بلقيس و لشگريان را باز خوان و بلقيس را بگو كه از من چه پرسيدى سليمان اطاعت امر الهى نموده گفت اى بلقيس از من چه پرسيدى گفت هيچ چيز و با لشگريان رجوع كرد گفتند بلقيس چيزى نپرسيد و اين بجهة آن بود كه حقتعالى آن را از خواطر ايشان محو گردانيده بود پس سليمان او را بر اسلام دعوت كرد و او اسلام آورد و ذلك قوله قالَتْ رَبِ