دائرة المعارف فقه مقارن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٩ - ٣ اسراف در منطق عقل و سيره عقلا
نيز فرمود:
«الحازم مَن تجنّب التبذير وعاف السرف
؛ انسان خردمند كسى است كه از تبذير بپرهيزد و از اسراف چشم بپوشد». [١]
اسراف به قدرى مذموم است كه در اخبار، كار شيطان شمرده شده، از جمله امام حسن عسكرى عليه السلام به يكى از دوستان خود نسبت به اسرافكارى هشدار داده فرمود:
«وعليك بالاقتصاد وإيّاك والإسراف فإنّه من فعل الشيطنة
؛ بر تو باد به ميانهروى و پرهيز از اسرافكارى، زيرا اسرافكارى كار شيطانى است». [٢]
نيز در لسان اهلبيت عليهم السلام، اسراف يكى از گناهان كبيره شمرده شده است. چنانكه در ضمن حديثى در شمار گناهان كبيره آمده است:
«... والإسراف والتبذير ...». [٣]
گفتنى است اسراف جزء چهار امرى شمرده شده كه سبب شكست و عقبگرد فرد و جامعه است؛ در سخنى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است:
«يستدلّ على الإدبار بأربع: سوء التدبير و قبح التبذير و قلّة الاعتبار و كثرة الاعتذار
؛ چهار چيز نشان عقبگرد و پشت كردن و شكست است: سوء مديريت؛ پرداختن به تبذير و ريخت و پاش در زندگى؛ كمى پندآموزى و عبرتگيرى و عذر خواهى فراوان (كه نشان از خطاهاى زياد است)». [٤]
نيز آن حضرت فرمود:
«عليك بترك التبذير والإسراف و التخلّق بالعدل و الإنصاف
؛ بر تو باد دورى از تبذير و اسراف و تخلّق به عدل و انصاف». [٥]
باز فرمود:
«من العقل مجانبة التبذير وحسن التدبير
؛ دورى از تبذير و حسن تدبير از علامات عقل و خرد است». [٦]
٣. اسراف در منطق عقل و سيره عقلا
اسراف در منطق عقل، كارى غير قابل قبول است؛ بر اين اساس هر عاقلى آدم اسرافگر را خطاكار به حساب مىآورد و عمل وى را نكوهش مىكند، زيرا اسراف خروج از حالت اعتدال است و ترديدى نيست كه حالت اعتدال مورد ستايش عقل بوده و ضد آن (اسراف) را عقل نكوهش مىكند.
نيز مىتوان گفت اسراف يكى از مصاديق ظلم و هر ظلمى خلاف عقل است، زيرا منابع حياتى جهان محدود است و اسرافكارى سبب محروميت ديگران مىشود.
حتى انسان اسرافكار كه وجدان خود را با مسائل ديگرى از قبيل ابراز «برترىجويى» و مانند آن ... راضى نگه مىدارد، كار مسرفانه خود را عملى، مطابق موازين عقل و شرع نمىداند، زيرا هيچ كسى از تضييع اموال خود خشنود نيست.
همچنين ترديدى نيست كه عمل اسرافگر، مورد
[١]. غررالحكم، ح ٨١٣٧.
[٢]. بحارالانوار، ج ٥٠، ص ٢٩٢، ح ٦٦، باب ٣.
[٣]. عيون الاخبار، ج ٢، ص ١٢٧.
[٤]. غرر الحكم، ح ٨٠٩٦.
[٥]. همان، ح ٨١٣٨.
[٦]. همان، ح ٨١٤٢.