دائرة المعارف فقه مقارن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢٩ - نقد و بررسى
ممكن است:
«ما عُمّرت البلدان بمثل العدل»
. [١] و بركات الهى نيز با اجراى عدالت فزونى مىيابد و بهسوى مردم سرازير مىشود:
«بالعدل تتضاعف البركات». [٢]
يك روز اجراى عدالت از سوى پيشوايان عادل، برتر از عبادت شصت سال شمرده شده است:
«قال رسول اللَّه: يوم من إمام عادل أفضل من عبادة ستّين سنة». [٣]
اميرمؤمنان عليه السلام به محمد بن ابىبكر (والى مصر) فرمان مىدهد كه به گونهاى عمل كن كه ضعيفان از عدالت تو مأيوس نشوند:
«ولا ييأس الضّعفاء من عدلك عليهم». [٤]
همچنين آن حضرت با قاطعيت تمام هر نوع ظلم و بيدادگرى را رد مىكند و مىفرمايد:
«واللَّه لأن أبيت على حَسَك السَّعْدان مُسهَّداً، واجَرَّ فى الأغلال مُصَفَّداً، أحبُّ إلىَّ من أن ألقى اللَّه ورسوله يوم القيامة ظالماً لبعض العباد
؛ به خدا سوگند اگر شب را به بيدارى بر روى خار سعدان به روز آورم، و با قرار داشتن غلها بر بدنم، روى زمين كشيده شوم، پيش من محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را در قيامت ملاقات كنم در حالى كه به بعضى از مردم ستم كرده باشم». [٥]
اگر ما توسعه را- آنگونه كه تعريف كرديم- فقط دگرگونى در ميزان توليد و درآمد ندانيم، بلكه فقرزدايى، رفع محروميت، تأمين رفاه عمومى و تعميم و توزيع درآمد را نيز از اركان يك توسعه پايدار به شمار آوريم، طبيعى است كه عدالت از اركان اصلى آن خواهد بود و نمىتوان با دلخوش كردن به آينده، عدالت را قربانى كرد و ظلم را مجاز دانست، زيرا از ديدگاه اسلام، ظلم با هيچ توجيهى روا نيست.
ثانياً، از عوامل تحقّق و موفقيت توسعه، حضور مردم و همكارى آنان با دولت مردان است، كه در صورت آسيب ديدن عدالت و نارضايتى توده مردم درصد موفقيت آن كاهش مىيابد و پايدارى دولت و حكومت متزلزل مىشود. على عليه السلام مىفرمايد:
«ما حُصّن الدّول بمثل العدل». [٦]
بانوى اسلام حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در خطبه معروف خود، در عبارتى كوتاه و گويا درباره فلسفه عدالت مىفرمايد:
«فرض اللَّه ... العدل فى الأحكام إيناساً للرعيّة
؛ خداوند عدالت را در حكومت واجب ساخت تا ميان مردمان انس و الفت پديد آيد» [٧] كه در صورت عدم رعايت عدالت، الفت از ميان مردم رخت مىبندد و همكارى و همراهى آنان با حكومت دچار مشكل مىشود و در نتيجه برنامهريزان موفق
[١]. غررالحكم، ح ٧٧٧٨.
[٢]. همان، ح ١٠٢٢٦.
[٣]. مجمع الزوائد، ج ٥، ص ١٩٧.
[٤]. نهجالبلاغه، نامه ٢٧.
[٥]. همان، خطبه ٢٢٤.
[٦]. غررالحكم، ح ٧٧٧٩.
[٧]. بحارالانوار، ج ٦، ص ١٠٨.