دائرة المعارف فقه مقارن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦٩ - مشكلات مديريت
ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته است». [١]
در آيه ديگر مىفرمايد: « «وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ»؛ فرزندان خود را از ترس فقر نكشيد، ما آنها و شما را روزى مىدهيم». [٢]
نكته قابل توجه اينكه در آيه اخير، از قتل فرزندان به جهت ترس از فقر، شديداً نهى شده است و جمله «نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ» بيانگر اين است كه گويى والدين بر سر سفره فرزندان نشستهاند و به بركت وجود آنها بهرهمند مىشوند.
اضافه بر اين، در مكتب مالتوستها علت فقر افزايش جمعيت شمرده شده است، هر چند اين مطلب مانند بقيه مسائل ديگر در مواقع خاصى (با شرايط ويژه) در قالب عناوين ثانويه مورد قبول است؛ ولى فزونى جمعيت به عنوان اوليه اجمالًا امرى مطلوب و جزء خواستههاى آيين آسمانى است.
عوامل واقعى (بيرونى و درونى):
پس از ذكر نظرات ديگران، اكنون بايد به بررسى عوامل واقعى فقر در جامعه بشرى پرداخت.
فقر، به معناى بهرهمند نشدن انسانها از همه نعمتهاى مورد نياز، آفتى است كه بر اثر عوامل عارضى به دست خود انسان پديد مىآيد.
برخى از اين عوامل مربوط به ديگران است (عوامل بيرونى)؛ مانند مديران جامعه و كارفرمايان و ثروتمندان انحصارطلب و برخى از عوامل و علل به خود فقيران و ضعيفان مربوط مىگردد (عوامل درونى).
الف. عوامل بيرونى
مشكلات مديريت:
نقش مديران جامعه در ايجاد فقر، از همه بيشتر است و ما نخست به عوامل مربوط به آنان مىپردازيم:
١. سوء مديريت و برنامهريزى: كيفيت مديريت در پيشرفت يا ركود جامعه و فقر و غناى آن تأثير زيادى دارد. بعضى از ملل جهان با كمترين امكانات و معادن و ذخائر؛ ولى مديريتى صحيح و نظامى فعال مشكلات خود را حل نمودهاند. حال آنكه در بسيارى از كشورها، نظام صحيح زندگى به سبب سوء مديريت نابود گشته است. اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد:
«حسن التدبير يُنْمى قليل المال وسوء التّدبير يُفْني كثيره
؛ مديريت صحيح، مال كم را رشد و نمو مىدهد، و مديريت بد، مال زياد را نابود مىسازد». [٣]
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز مىفرمايد:
«ما أخاف على امّتى الفقر و لكن أخاف عليهم سوء التّدبير
؛ من براى امتم از فقر نمىترسم و ليكن از سوء تدبير براى آنها بيمناكم». [٤]
[١]. مائده، آيه ٣٢.
[٢]. اسراء، آيه ٣١.
[٣]. غررالحكم، ح ٨٠٨١.
[٤]. عوالى اللئالى، ج ٤، ص ٣٩.