ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٩٢ - فصل ٢٥ جنگ احزاب
عمرو گفت اى پسر عم دست از اينحرف بردار كه مرا بدان نيازى نيست على ع فرمود نه چنين است بلكه اگر بدان چه گفتم اقرار كنى بنفع تو تمام خواهد شد. سپس فرمود حاجت ديگر من اينست از همان راهى كه آمده بازگردى گفت اين هم نشدنيست زيرا زنهاى قريش اين كار مرا نقل محافل خود قرار ميدهند.
فرمود حاجت ديگر من اينست كه پياده شوى و با من بمبارزه بپردازى، عمرو از اينسخن خنديد و گفت اين حاجتى بود كه تا كنون هيچ يك از تازيان از من درخواست نكرده بودند در عين حال من حاضر نيستم مانند تو بزرگوارى را بقتل برسانم زيرا پدرت دوست صميمى من بود.
على ع فرمود ليكن من دوست دارم ترا بكشم اينك اگر مايلى از اسب فرود آى عمرو متأثر شده از مركب بزير آمده با مشت بصورت اسبش زده و آن حيوان را بعقب راند.
جابر گويد اين دو سوار يليل بيكديگر درآويختند و گرد و غبارى بلند شد چنانچه آنها را نديدم فاصله نشد كه از ميان غبار صداى على ع به تكبير بلند شد دانستم على ع عمرو را كشت.
اصحاب او كه از كشتنش اطلاع يافتند خود را در ميان خندق انداختند و از آن طرف مسلمانان كه صداى تكبير على را شنيده بطرف آن حضرت توجه كردند تا بهبينند چه پيشآمدى كرده نوفل بن عبد اللَّه را ديدند در ميان خندق مانده و اسب او قادر بحركت نيست او را هدف سنگ قرار دادند نوفل گفت اين طريق كشتن سزاوار نيست يكى يكى بيائيد با هم مبارزه كنيم.
امير المؤمنين ع بر او وارد شده ويرا بضرب شمشير كشت.
و پس از او هبيره را بچنگال درآورده و او را عاجز كرده و ضربتى به قربوس زين او زده چنانچه