ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٣٩٥ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
پس از اين پيشآمد خبر به عمرو بن حجاج رسيد كه هانى كشته شده وى بجانب مردم مذحج رهسپار شده و با عده بسيارى اطراف قصر پسر زياد را احاطه كردند نامبرده صدا بلند كرده. هان من پسر حجاجم و اينان سوارگان و بزرگان مذحجاند دست از مقصود خود برندارند و پراكنده نشوند و تا آخرين قطره خون ايستادهاند زيرا اينان شنيدهاند كه بزرگشان كشته شده و اكنون براى خونخواهى آمدهاند.
به پسر زياد از آمدن نامبردگان اطلاع دادند.
پسر زياد به شريح قاضى گفت اينك به حبس رفته و وضع هانى را از نزديك مورد بررسى قرار داده و نتيجه مطالعاتت را به آنها اعلام كن و معلوم ساز كه وى زنده است و كشته نشده.
شريح حسب الامر وارد بر هانى شد هانى كه ويرا ديد دانست كه به طمع مال و مقام براى شهادت نابجا آمده او را از خدا بيم داده و بجناب الهى او پناهنده شده گفت نابود شدند مردم من، كجايند دينداران و كجايند اهل مصر و اين سخنان را در هنگامى ميگفت كه خون بر رخسارش جارى ميشد در اين هنگام صداى همهمه و غوغاى مردم خود را كه كنار قصر آمده بودند استماع كرد گفت خيال ميكنم اين همهمه مردم مذحج و پيروان مسلمان منست و يقين دارم هر گاه ده نفر از آنها بتوانند بر من وارد شوند مرا از اين بيچارگى رهائى خواهند داد.
شريح كه صداى هانى را شنيد بجانب مردم مذحج رفته اظهار داشت پسر زياد از موقعيت شما و بستگى و علاقه شما نسبت به هانى اطلاع پيدا كرد و چون شما را ناراحت ديد بمن دستور داد تا از نزديك با هانى ملاقات كرده و خبر سلامتى او را بشما اطلاع دهم منهم حسب الامر با وى ملاقات كرده و اينك ميگويم مشار اليه زنده و كسى كه خبر قتل او را بشما داده دروغ گفته است.
عمرو بن حجاج و ياران او كه خيال كردند قاضى شهر راست ميگويد (واى بر اين قاضيان بىحيا