ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨٢٤
مدتى در بغداد ماند و سپس به انبار رفت و چون روزى رسيد كه تصميم گرفت به كشتن جعفر، سندى بن شاهك را خواست و به بغداد فرستاد و دستور داد كه خانههاى برمكيان و دفتر داران و بستگان و خويشان آنها را محاصره كند و محرمانه زير نظر بگيرد و كسى را از آن مطلع نكند تا خودش به بغداد آيد و اين كار را هم به كسان مورد وثوق بسپارد.
سندى اين دستور را اجراء كرد و رشيد و جعفر روزى در انبار به خوشى با هم گذرانيدند و چون جعفر از نزد رشيد بيرون مىآمد رشيد تا پاى ركاب او را بدرقه كرد، و رشيد برگشت و بر تخت نشست و دستور داد اسباب عيش را از برابر او برداشتند و جعفر به منزل خود رفت و هنوز اثر مى در سر او بود و ابى دكار طنبورى را با اين شيخ كاتب خود دعوت كرد و كنيزان خود را پشت سرش نشانيد تا بزنند و بخوانند و ابو دكار هم اين اشعار را مىسرود:
|
مردمان از ما چه خواهند |
مردمان از ما نخواهند |
|
|
هم آنها جز همين نيست |
كه سر ما بدانند |
|
و رشيد در همان ساعت ياسر خادم را خواست و به او گفت: اى ياسر من تو را براى كارى انتخاب كردم كه فرزندانم محمد و عبد اللَّه و قاسم اهليّت آن را ندارند، و من تو را براى انجام آن نيرومند و اقدام كن مىدانم، بايد نظر مرا بر جا دارى و حذر كنى از مخالفت امر من كه مايه سقوط مقام تو است در نزد من.
ياسر گفت: يا امير المؤمنين اگر دستور بدهى در برابرت شمشير را از روى شكم فرو كنم و از پشتم برآورم خواهم كرد، هر فرمانى دارى به من بده كه مىبينى من بدان مىشتابم.
گفت: تو جعفر بن يحيى برمكى را مىشناسى؟
من جز او كسى را نمىشناسم يا امير المؤمنين، چون منى جعفر را نمىشناسد؟