ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٩٥ - باب ولادت ابى محمد - حسن بن على(ع)
بود و به سوى او رفت و دست بر كفل آن استر نهاد.
گويد: من بدان استر نگاه كردم، ديدم عرق كرد تا عرق از او سرازير شد و سپس نزد مستعين رفت و سلام كرد و او هم به وى خوش آمد گفت و او را نزديك خود نشانيد و به او گفت: اى ابا محمد، اين استر را دهنه بزن، امام (ع) به پدرم گفت: اى غلام برو او را دهنه بزن، مستعين به آن حضرت گفت: خودت او را دهنه بزن، امام روپوش خود را بر زمين نهاد و برخاست و او را دهنه زد و برگشت سر جاى خود نشست و مستعين گفت: اى ابا محمد، او را زين كن و آن حضرت به پدرم گفت: اى غلام برو او را زين كن، مستعين گفت: خودت آن را زين كن، دوباره برخاست و او را زين كرد و برگشت، مستعين گفت: به خود مىبينى كه بر آن سوار شوى؟ فرمود: آرى.
آن حضرت بر آن سوار شد و هيچ سركشى نكرد و او را در ميان حياط خانه دوانيد و آن را بروش تند و هموار واداشت و بهترين راه را رفت و سپس برگشت و پياده شد، مستعين به آن حضرت گفت: اى ابا محمد، آن را چگونه ديدى؟ فرمود: يا امير المؤمنين مانند آن استر در زيبائى و فربهى نديدهام و مانند آن جز براى امير المؤمنين نشايد، گويد: در پاسخ امام، گفت: اى ابا محمد، امير المؤمنين آن را به تو بخشيد و آن حضرت به پدرم فرمود: اى غلام آن را بگير، و پدرم آن را گرفت و برد.
٥- از ابى هاشم جعفرى كه گفت: به ابى محمد (امام عسكرى" ع") از نيازمندى شكايت كردم، با تازيانه خود زمين را خاريد، گويد: و به گمانم دستمالى روى آن انداخت و پانصد اشرفى