ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٣٧ - باب ولادت أبى الحسن الرضا(ع)
خود كه فردا به حمام نمىروم و فضل به حال خود داناتر است.
راوى گفت كه ياسر گفت: چون شب رسيد و خورشيد نهان شد امام رضا (ع) فرمود كه: بگوئيد: «به خدا پناه بريم از شر آنچه امشب نازل مىشود»، ما پى در هم آن را مىگفتيم و چون امام رضا (ع) نماز بامداد را خواند به من گفت: برو بالاى بام ببين چيزى ميشنوى، و چون بالاى بام رفتم يك شيونى را شنيدم كه در هم شد و بالا گرفت و به ناگاه ديديم مأمون از درى كه از خانه او به خانه امام رضا (ع) داشت در آمد و مىگفت: اى آقاى من اى ابا الحسن خدا تو را در باره فضل اجر دهد، زيرا او دستور شما را نپذيرفت و به حمام رفت و جمعى با شمشير بر او تاختند و او را كشتند و از آنها سه تن دستگير شدهاند كه يكى از آنها خالهزاده او فضل بن ذى القلمين است.
گويد: قشون و افسران طرفدار فضل به در خانه مأمون فراهم آمدند و گفتند: مأمون او را غافلگير كرده و كشته و ما خون او را مىخواهيم، و آتش آوردند كه در خانه مأمون آتش بزنند، مأمون به امام رضا (ع) فرمود: اى آقاى من به نظرت مىآيد كه شما بيرون رويد و اين لشكر را متفرق كنيد؟
ياسر گويد: امام رضا (ع) سوار شد و به من هم گفت: سوار شو، من سوار شدم و چون از درِ خانه بيرون آمديم به مردم نگاهى كرد كه از دوش هم بالا مىرفتند و با دست خود به آنها اشاره كرد كه پراكنده شويد، پراكنده شويد، ياسر گويد: مردم به آن حضرت رو آوردند و به روى هم مىافتادند و به هر كس اشاره كرد دويد و گذشت.