ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٥٧ - باب ولادت ابى جعفر محمد بن على(ع)
فردى بود كه از اصحاب رسول خدا (ص) زنده بود و او مردى بود كه تنها، دل به ما خانواده داشت، و در مسجد رسول خدا (ص) مىنشست و عمامه سياهى روى سر مىانداخت و فرياد مىزد يا باقر العلم، يا باقر العلم، مردم مدينه مىگفتند: جابر هذيان مىگويد، مىگفت: نه به خدا من هذيان نمىگويم ولى از رسول خدا (ص) شنيدم، مىفرمود به من كه: تو درك مىكنى مردى از خاندان مرا، كه نامش نام من است، و شمائل او شمائل من است، مىشكافد دانش را شكافتنى، اين است كه مرا وادار مىكند بدان چه مىگويم.
فرمود: در اين ميانه يك روز جابر در يكى از راههاى مدينه مىرفت و به گذر گاهى گذشت كه در آن، مكتب خانهاى بود و در آن محمد بن على (ع) حاضر بود، چون او را ديد، گفت: اى پسر، پيش آى و رو به من كن، به او رو كرد و سپس گفت: به من پشت كن، به او پشت كرد، سپس جابر گفت: سوگند بدان كه جانم به دست او است، اين شمائل، شمائل رسول خدا (ص) است.
اى پسر، چه نام دارى؟ گفت: نامم محمد بن على بن الحسين است، جابر به او رو كرد و سرش را مىبوسيد و مىگفت: پدر و مادرم به قربانت، رسول خدا (ص) به تو سلام مىرساند و اين را مىگفت، فرمود: محمد بن على (ع) هراسان نزد پدرش برگشت و به او گزارش داد، پدرش فرمود: راستى جابر اين كار را كرد؟ گفت:
آرى، فرمود: پسر جانم، در خانه خود بنشين و پاى بند به آن باش، و جابر هر بامداد و پسين نزد او مىرفت و اهل مدينه مىگفتند:
وا عجبا، جابر كه تنها باقيمانده اصحاب رسول خدا (ص) است، هر روز صبح و پسين نزد اين پسر بچه مىآيد.
طولى نكشيد كه على بن الحسين (ع) در گذشت و محمد بن