ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٢١ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
گفت: اى أبا فلان، حالت چطور است؟ و سپس به من فرمود: اى فلانى بنشين، سپس از حال جمعى مردان و زنان خاندان من از من پرسش كرد، سپس فرمود: براى چه به اين جا آمدى؟ در پاسخ گفتم: براى شوق خدمت كارى شما.
گويد: به من فرمود: پس در خانه بمان، من با ديگر خدمتكاران در خانه آن حضرت به سر مىبردم و سپس به مقامى رسيدم كه براى آنها از بازار نيازمنديهايشان را خريد مىكردم و بىاجازه بدان حضرت وارد مىشدم هر وقت مردانى در خانه بودند.
يك روز وارد بيرونى آن حضرت شدم كه آماده پذيرائى از مردان بود و آن حضرت در آنجا بود و در اطاق يك حركتى شنيدم، آن حضرت به من فرياد كرد: به جاى خود باش، قدم فرامگزار، من جرات نكردم كه برآيم و نه درآيم و كنيزكى برابر من از اطاق بيرون شد و چيز سر پوشيدهاى با او بود.
سپس فرياد كرد كه: بيا درون، من به درون اطاق رفتم و آن كنيزك را آواز داد و برگشت و به او فرمود: از آنچه با خود دارى پرده بردار، او سر پوش را بالا زد از روى پسر بچه سپيده و زيبا رخى، و شكم او را باز كرد و بناگاه ديدم يك رشته موى سبز نه سياه از زير گلويش تا نافش كشيده و به من فرمود: اين صاحب الامر شما است، سپس به آن كنيزك فرمود: او را با خود بر، با خود برد و پس از آن ديگر تا ابو محمد وفات كرد او را نديدم.
ضوء بن على گويد: من به آن مرد فارسى گفتم: تو وقتى او را ديدى چند ساله به نظرت آمد؟ گفت: ٢ ساله، عبدى گويد: من به ضوء گفتم: تو اكنون او را چند ساله مىدانى؟ گفت: ١٤ ساله و أبو على و أبو عبد الله گفتند: ما اكنون او را ٢١ ساله مىدانيم.