ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٦٥ - باب ولادت ابى الحسن على بن محمد - نقى(ع)
منظره براى ما آماده است، ما در سراى گدايان نيستيم.
٣- اسحاق جلاب گويد: من براى ابو الحسن (ع)، گوسفند بسيارى خريدم، مرا خواست و از مهار بند منزلش به جاى وسيعى برد كه آن را نمىدانستم و نمىشناختم و طبق دستور او گوسفندها را به هر كه فرموده بود بخش مىكردم و از آنها براى ابى جعفر (پسر بزرگش محمد كه پيش از آن حضرت مُرد و در بَلَد مدفون است) و مادرش و براى جز آنها كه دستور داده بود فرستاد، سپس از آن حضرت اجازه خواستم كه به بغداد نزد پدرم بروم، اين كار در روز ترويه بود، به من نوشت: فردا را نزد ما باش و سپس برگرد.
گويد: خدمت امام ماندم و چون روز عرفه شد نزد آن حضرت ماندم و شب عيد قربان در آستانهاى كه داشت خوابيدم و هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: اى اسحاق، برخيز. گويد:
برخاستم و چشم باز كردم و ديدم به در خانه خودم در بغدادم و نزد پدرم رفتم و در ميان رفقاى خود بودم، به آنها گفتم: من روز عرفه را در سامره گذراندم و براى روز عيد به بغداد رسيدم.
٤- از ابراهيم بن محمد طاهرى، گويد: متوكل بر اثر دمل و زخم بزرگ و عميقى كه در آورد، بيمار شد و نزديك مرگ رسيد و احدى جرأت نكرد ابزار آهنى به او نزديك كند و زخم او را عمل كند و مادرش نذر كرد، اگر خوب شد، پول بسيارى نزد ابو الحسن على بن محمد (ع) فرستد از مال خودش و فتح بن خاقان به او (يعنى متوكل) گفت: كاش مىفرستادى نزد اين مرد (يعنى امام دهم ع) و از او پرسشى مىكردى بىاين نيست كه نزد او دستورى باشد كه