ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٣٩ - باب ولادت أبى الحسن الرضا(ع)
- ٩- وشّاء از مسافر گويد: چون هارون بن مسيب مىخواست با محمد بن جعفر بجنگد امام رضا (ع) به من گفت: برو و به او بگو فردا حمله نكن كه اگر فردا حمله كنى شكست مىخورى و يارانت كشته مىشوند، و اگر از تو پرسيد اين را از كجا دانستى بگو در خواب ديدم، گويد: نزد او آمدم و به او گفتم: قربانت، فردا به ميدان نبرد نرو زيرا اگر فردا به ميدان بروى شكست مىخورى و يارانت كشته مىشوند، به من گفت: اين را از كجا دانستى، گفتم: در خواب ديدم، گفت: اين بنده با كون نشسته خوابيده، و سپس به نبرد بيرون شد و شكست خورد و يارانش كشته شدند.
گويد: مسافر براى من باز گفت كه من با امام رضا (ع) در منى بودم، يحيى بن خالد گذر كرد و براى خاطر گرد و غُبار سر خود را پوشانده بود، امام فرمود: اين بيچارهها نمىدانند كه امسال چه به سر آنها مىآيد؟ سپس فرمود: شگفتتر از اين، من با هارون هستم مانند اين دو، دو انگشت خود را به هم چسباند، مسافر گويد:
به خدا معنى حديث او را نفهميديم تا وقتى آن حضرت را در كنار هارون به خاك سپرديم.
١٠- على بن محمد كاشانى گويد: يكى از اصحاب به من خبر داد كه: مال بسيارى براى امام رضا بردم و آن حضرت از دريافت آن شاد نشد، غمنده شدم و با خود گفتم، اين همه پول براى او آوردم و او شاد نشد.
آن حضرت فرمود: اى غلام يك طشت با آب براى من بياور، روى كرسى نشست و دست فراداشت و به غلام گفت: آب