ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٣٧ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
بود، همان چهار صد درهم است و آن را جدا كرد و باقى را فرستاد و قبول شد.
٩- قاسم بن علاء گويد: براى من چند تا پسر متولد شد، من مىنوشتم و براى آنها خواهش دعا مىكردم و در باره آنها چيزى به من نوشته نمىشد، همه آنها مردند و چون پسرم حسن متولد شد، نامه نوشتم و خواهش دعا كردم به من جواب داده شد كه: مىماند و الحمد لله.
١٠- از أبى عبد اللَّه بن صالح گفت: (بودم) كه سالى از سالها به بغداد رفتم و اجازه خروج خواستم، به من اجازه داده نشد و ٢٢ روز ماندم تا كاروان به نهروان رفت و براى روز چهارشنبه به من اجازه خروج داده شد و گفته شد، در آن روز بيرون برو، من بيرون شدم ولى از رسيدن به كاروان نوميد بودم و چون به نهروان رسيدم، ديدم كاروان در آنجا مانده است و بيش از اين نشد كه من شترانم را قدرى علوفه دادم كه كاروان كوچيد و من هم كوچيدم و براى من دعاى سلامت كرده بود و بدى نديدم و الحمد لله.
١١- محمد بن يوسف شاشى گويد: در مقعد من زخمى پيدا شد و آن را به پزشكان نشان دادم و پولى خرج كردم و گفتند: ما داروئى براى درمان آن نمىشناسيم و نامهاى نوشتم و خواهش دعا كردم و به من پاسخ آمد: كه خدا جامه سلامتى در برت كند و تو را با ما در دنيا و آخرت همراه سازد، گويد: جمعه بر من نگذشت كه خوب شدم و مانند كف دستم شد و يك پزشكى از هم مذهبان خود را خواستم و به او نشان دادم و گفت: ما براى اين درد دوائى