ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٦٣ - باب آنچه در باره دوازده امام رسيده و نص بر آنها(ع)
شده است از ستم و خلاف، درود بر تو اى امير المؤمنين و رحمت و بركات خدا، سپس برخاست و رفت، امير المؤمنين فرمود: اى ابا محمد دنبالش برو ببين كجا مىرود، حسن بن على (ع) بيرون شد و پس از آن گفت: نشد جز اين كه پاى خود را از مسجد بيرون نهاد و من ندانستم به كجاى زمين خدا رفت و برگشتم نزد امير المؤمنين و به او آگاهى دادم، فرمود: اى ابا محمد، او را مىشناسى؟ گفتم:
خدا و رسولش و امير المؤمنين داناترند، فرمود: او خضر (ع) بود.
٢- محمد بن يحيى باز گفت: از محمد بن حسن صفار، از احمد بن ابى عبد الله از ابى هاشم، به مانند آن حديث اول و با آن برابر.
محمد بن يحيى گويد: من به محمد بن حسن گفتم: اى ابا جعفر، دوست داشتم اين خبر از غير احمد بن ابى عبد الله روايت شده بود، در پاسخ گفت: او ده سال پيش از سرگردانى خود، اين حديث را به من باز گفت.
٣- از ابى بصير از امام صادق (ع) كه فرمود: پدرم به جابر بن عبد الله انصارى گفت: من به تو نيازى دارم، كى بر تو هموار است كه من با تو خلوت كنم و از آن نياز خود بپرسم؟ جابر به او گفت: هر وقت تو دوست دارى، يك روزى با او تنها شد و به او فرمود: اى جابر، به من از آن لوحى كه در دست مادرم فاطمه (ع) دختر رسول خدا (ص) ديدى گزارش بده و از آنچه كه مادرم به تو گزارش داد كه در آن لوح نوشته است، در پاسخ او گفت: من خدا را گواه مىگيرم كه يك روز در زندگى رسول خدا (ص) نزد مادرت فاطمه رفتم و او را به ولادت حسين (ع) مبارك باد گفتم، و در دستش لوح سبزى ديدم كه به گمانم از زمرد بود و در آن