ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٢٥ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
اين شخص را نمىدانم كه او است يا نه، محل او را به من بنمائيد تا نزد او بروم و از نشانهها و علائمى كه براى او نزد من است باز پرسم، اگر همان سرور من است كه او را مىجويم به او ايمان مىآورم، گفتند: خودش از دنيا رفته، گفتم: وصى و خليفه او كيست؟
گفتند: ابو بكر، گفتم: نامش را بگوئيد، اين كه كنيه او است؟
گفتند: عبد الله بن عثمان و نسبت او را تا قريش بر شمردند، گفتم: اين مقصود من نيست كه مىجويم، آنكه من مىجويم، خليفه او، برادر دينى و پسر عمّ نژادى و شوهر دختر و پدر اولاد او است، اين پيغمبر، در روى زمين نژادى ندارد جز از فرزندان اين مردى كه جانشين او است. گويد: همه به من پريدند و گفتند: ايها الامير، اين مرد از شرك بيرون نشده و به كفر گرائيده، اين خونش حلال است، به آنها گفتم: اى مردم، من مردى هستم و به كيشى چسبيدهام و از آن جدا نشوم تا درستتر از آن را بدانم، من وصف اين مرد را در كتابهائى كه خدا بر پيغمبرانش فرو فرستاده ديدهام و همانا از بلاد هند بدر آمدهام و از مقامى كه داشتم، دست برداشتم در جستجوى او و چون از وضع پيغمبر شما بازرسى كردم كه شما ياد كرديد. آن پيغمبرى نبود كه در كتب الهيه توصيف شده، از من دست بداريد، حاكم نزد مردى فرستاد به نام حسين بن اشكيب، او را خواست و گفت: تو با اين مرد هندى مناظره كن، حسين به او گفت: أصلحك الله، فقهاء و دانشمندان خدمت شما هستند و آنها داناتر و بيناترند به مناظره. در پاسخش گفت: چنانچه مىگويم تو با او مناظره كن و با او تنها باش و به او مهرورزى كن، حسين ابن اشكيب پس از گفتگوى با او گفت: به راستى همان را كه مىجوئى همين پيغمبرى