ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٠٩ - باب در اينكه جن نزد ائمه(ع) آيند و مسائل دين خود را بپرسند و به كارهاى آنها رسند
به من دستور داده بود و رو برگردانيدم و احدى را نزد خود نديدم، گويد: سپس امام باقر (ع) آمد و خدمتش رسيدم و گفتم: قربانت، مردى نامه شما را كه هنوز مهرش تر بود براى من آورد، فرمود: اى سدير، ما خدمتكارانى از جن داريم كه هر وقت شتاب داشته باشيم آنها را مىفرستيم.
در روايت ديگر فرمود: ما را پيروانى است از جن چنانچه پيروانى است از انس و چون كارى را بخواهيم آنها را مىفرستيم.
٥- حكيمه دختر موسى (امام كاظم (ع) گويد: امام رضا (ع) را ديدم در انبار هيزم ايستاده و راز مىگويد و من ديگرى را نمىبينم.
گفتم: اى آقايم، با كه راز مىگوئى؟ فرمود: اين عامر زهرائى است آمده از من پرسش كند و به من شكايتى دارد، گفتم:
اى آقايم، مىخواهم كلام او را بشنوم به من فرمود: اگر سخن او را بشنوى يك سال دچار تب مىشوى. گفتم: اى آقايم، دوست دارم كلامش را بشنوم، به من فرمود: گوش بده. گوش دادم و چيزى به مانند سوت زدن شنيدم و تا يك سال دچار تب شدم.
٦- جابر از امام باقر (ع) فرمود: در اين ميان كه امير المؤمنين بر منبر بود، اژدهائى از طرف يكى از درهاى مسجد پيش آمد و مردم آهنگ كشتن او را كردند، امير مؤمنان (ع) كس فرستاد كه دست باز داريد و آنها دست باز داشتند آن اژدها سينهسايان آمد تا به منبر