ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٦١ - باب حالات ائمه(ع) در سن و سال
ما رفت و ام احمد را خواست و به او گفت: آن امانتى كه پدرم به تو سپرده بياور، ام احمد به مجرد شنيدن اين سخن شيون كرد و سيلى به چهره زد و گريبان دريد و گفت: به خدا آقاى من مرده است، امام رضا جلو او را گرفت و فرمود: سخنى در اين باره مگو و اظهارى مكن، تا خبر به والى رسد و او سبدى با دو هزار يا چهار هزار اشرفى در آورد و همه آنها را به امام رضا داد نه ديگران و ام احمد گفت:
امام كاظم محرمانه به من فرمود (ام احمد بانوئى راستگو و مورد اعتماد بود نزد امام) اين امانت را نگهدار نزد خودت احدى را تا من بميرم بدان مطلع مكن و چون مُردم هر كدام از پسرانم آمد و آن را درخواست كرد از تو آن را به او بده و بدان كه من مُردهام، به خدا سوگند نشانهاى كه آقايم به من داده بود ظاهر شد، امام رضا آنها را از او دريافت كرد و به همه دستور خود دارى داد تا خبر رسيد، و برگشت و ديگر به آن خوابگاه معهود برنگشت به رسم گذشته و چند روزى بر ما نگذشت كه طومار خبر مرگ آن حضرت رسيد و ما روز شمارى كرديم و وارسيديم در همان وقتى وفات كرده بود كه ابو الحسن (الرضا (ع)) همان اقدام را كرد و خوابگاه سفارشى را ترك كرد و امانت معهوده را دريافت نمود.
باب حالات ائمه (ع) در سن و سال
١- يزيد كناسى گويد: از امام باقر (ع) پرسيدم: آيا عيسى