ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٢٥ - باب ولادت أبى الحسن الرضا(ع)
ديدم نماز بامداد را در مسجد رسول خدا (ص) گزاردم و رفتم خدمت امام رضا (ع) كه آن روز در عريض (مزرعهاى يك فرسخى مدينه) تشريف داشت، چون نزديك در خانه آن حضرت رسيدم، ديدم آن حضرت از خانه بيرون آمده است بر الاغى سوار بود و يك پيراهن و رداء در بر داشت و چون به او نگاه كردم شرمم آمد از آن حضرت كه اظهار حاجت كنم و چون آن حضرت به من رسيد ايستاد و به من نگاهى كرد و من به او سلام دادم، ماه رمضان بود به او عرض كردم: خدا مرا قربانت كند، وابسته تو (طيس) از من طلبى دارد و به خدا كه مرا رسوا كرده، من در دل خود گرفته بودم كه آن حضرت دستور مىدهد از طلب خواهى خود دست بر دارد، و به خدا به او نگفتم: چند از من مىخواهد و نامى هم نبردم، او به من دستور داد بنشينم تا بر گردد و من آنجا نشستم تا نماز مغرب را هم در آنجا خواندم و روزه هم بودم و دلم تنگ شد و خواستم برگردم.
به ناگاه، آن حضرت رسيد و بر من نمايان شد و مردمى هم در گرد او بودند و گدايان هم بر سر راه او نشسته بودند و او به آنها صدقه مىداد، رفت و وارد خانه خود شد و برگشت و مرا خواست و من برخاستم و خدمتش رفتم و نشست و من هم نشستم و با آن حضرت از ابن المسيب امير مدينه، صحبت مىكردم و بسيار وقت مىشد كه از او براى آن حضرت صحبت مىكردم، و چون فارغ شدم، فرمود: گمانم هنوز افطار نكردى؟ گفتم: نه، براى من خوراكى خواست، و آوردند نزد من گزاردند و به غلام دستور داد كه با من هم غذا شود، من و غلام از آن طعام خورديم.
چون فارغ شديم، به من فرمود: آن پشتى را بلند كن و آنچه زير آن است بردار، آن را بلند كردم و ديدم زير آن يك مشت