ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨٠٩
بخشش خواست و او امير المؤمنين و حسنين و ام ايمن را كه پيغمبر براى او گواه بهشت شده بود به گواهى حاضر كرد، او گواهى اهل بيت را به تهمت جلب نفع رد كرد و ام ايمن را به بهانه نقصان شهادت، سپس فاطمه آن را به عنوان ارث مطالبه كرد، و دعوى ارث را هم با استناد به يك خبر مجعول مخالف قرآن كه عبارت از:
نحن معاشر الأنبياء لا نُورِّث- ما گروه پيغمبران ارث برده نشويم و هر چه از ما بماند صدقه باشد- رد كرد.
فاطمه بر او و عمر خشم كرد و با آنها ترك مكالمه كرد و به على (ع) وصيت كرد او را شب دفن كند كه آنها در جنازهاش شركت نكنند، و چون خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد آن را به اولاد فاطمه رد كرد، سپس يزيد بن عبد الملك آن را به زور گرفت، و سفّاح آن را به حسن بن حسن بن على بن ابى طالب باز گردانيد، و سپس منصور آن را ربود، و مهدى آن را باز پس داد، و سپس هادى آن را گرفت، و سپس مأمون آن را برگردانيد، و ما مىگوئيم خطاى ابى بكر و عمر در اين قضيه از چند وجه آشكار است:
١- فاطمه (ع) معصومه بود و بايد او را در دعوى خود تصديق كند، و عصمت او از دلائل گذشته ثابت شد.
٢- از تتُّبع در آثار ترديد نمىماند كه امير المؤمنين (ع) فدك را حق فاطمه مىدانسته و اكثر اهل خلاف هم به آن اعتراف دارند و خود روايت كردند كه براى او گواهى داد، و از اخبار بسيارى از فريقين ثابت است كه على از حق جدا نيست و حق از على جدا نيست و حق با او مىچرخد هر جا بچرخد، و ابن ابى الحديد و ديگران به درستى اين خبر معترفند، هيچ خردمندى شك دارد در صحت دعوائى كه فاطمه سيدةُ النساء در آن مدعى باشد و امير المؤمنين و دو سيد جوانان بهشت گواه آن باشند؟.
٣- از فاطمه (ع) بيّنه خواست كه ذى اليد بود، با اجماع مسلمانان بر