ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٣١ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
٤- از سعد بن عبد الله كه گفت: پس از وفات ابو محمد (امام عسكرى" ع") حسن بن نضر و أبا صدِام و جمعى در باره وجوهى كه در دست و كلاء بود گفتگو كردند و در مقام بررسى برآمدند و حسن بن نضر نزد أبا صدِام آمد و گفت: من مىخواهم بروم به حج، أبو صدِام به او گفت: امسال را پس انداز. حسن در پاسخ او گفت: من خواب پريشان مىبينم و ناچارم از رفتن و به احمد بن يعلى بن حماد وصيت كرد و پولى هم براى ناحيه مقدسه وصيت كرد و سفارش كرد كه آن وجه را ندهد مگر به دست خود در دست امام بگذارد وقتى ظاهر شد.
راوى گويد كه: حسن گفت: چون من به بغداد رسيدم، خانهاى اجاره كردم و در آن فرود آمدم و يكى از وكلاء آمد و جامههائى و اشرفيهائى نزد من گذاشت، من گفتم: اينها چيست؟
گفت: همين است كه مىبينى و ديگرى هم مانند آنها را آورد و ديگرى هم آورد تا خانه را پر كردند، سپس احمد بن اسحاق آمد و هر چه با خود داشت آورد، من در شگفت شدم و در انديشه افتادم و نامه آن مرد (يعنى صاحب الزمان از راه تقيه، اين تعبير را كرده است- از مجلسى ره) به من رسيد كه:
چون چنين و چنان از روز گذشت هر چه با خود دارى بياور، من هر چه همراه بود بار زدم و كوچ كردم و در راه دزدهاى راهبر عرب بودند و شصت تن بودند، من از آنها گذشتم و خدا مرا سالم داشت از آنها و به سامره رسيدم و منزلى گرفتم و نامهاى به من رسيد كه هر چه با خود دارى بياور، من آنها را در سبدهاى سر بسته حمالها جا دادم و چون به آستانه خانه آن حضرت رسيدم، ديدم يك سياهى در آنجا ايستاده، گفت: تو حسن پسر نضرى؟ گفتم: