ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٣٣ - باب ولادت أبى الحسن الرضا(ع)
چون آفتاب بر آمد امام غسل كرد و عمامه سپيدى از پنبه بر سر بست و دو سر آن را يكى به سينه آويخت و ديگرى را به ميان دو شانه خود انداخت و دامن به كمر زد و به همه كسان خود دستور داد چنان كردند و سپس عصاى پيكاندارى به دست گرفت و بيرون شد و همه جلو او بوديم و او پا برهنه بود و دامن پيراهن را تا نيمه ساق يا بالا زده بود و جامههاى ديگر را هم به كمر زده بود، چون به راه افتاد و ما جلوى او به راه افتاديم، سر به آسمان برداشت و چهار تكبير گفت و به پندار ما رسيد كه آسمان و در و ديوار همه به او هم آواز پاسخ مىدهند و افسران و مردم ديگر بر در ايستاده بودند و آماده بودند و سلاح در بر داشتند و خود را به نيكوترين زيور و جامه آراسته بودند و ما بر آنها نمايان شديم، با اين وضع امام رضا (ع) از در بيرون آمد و اندك ايستى كرد و گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، اللَّه اكبر على ما هدانا، اللَّه أكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام و الحمد اللَّه على ما أبلانا، و ما به آواز بلند آن را مىگفتيم.
ياسر گويد: چون نگاه مردم به امام رضا (ع) افتاد شهر مرو را گريه و ناله و شيون از جا برداشت و افسران از روى چهار پايان خود به زمين افتادند و كفشهاى خود را به دور انداختند چون ديدند امام با پاى برهنه پياده مىرود، آن حضرت در سر هر ده گام ايست مىكرد و سه بار تكبير مىگفت.
ياسر گويد: در خيال ما مىافتاد كه گويا آسمان و زمين با آن حضرت هم آواز مىشوند و شهر مرو يك پارچه شيون و گريه شد و خبر به مأمون رسيد و فضل بن سهل ذو الرياستين به او گفت: يا امير المؤمنين اگر امام رضا با اين روش تا مصلّى برود، مردم فريفته او مىشوند و كار از دست تو بيرون مىرود و نظر من اين است كه به او