ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٢٣ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
٣- از محمد بن محمد عامرى، از ابى سعيد غانم هندى گويد: من در شهر هند، معروف به كشمير داخلى بودم و اصحاب و شاگردانى داشتم كه چهل تن كرسىنشينان دست راست پادشاه بودند، همه، چهار كتاب مهم: تورات، انجيل، زبور و صحف ابراهيم را خوانده بودند، ما قاضيان مردم بوديم و فقيه دينى آنان، در حلال و حرام براى مردم فتوى مىداديم و همه مردم رو به ما داشتند، از پادشاه و پائينتر، در ميان ما رسول خدا (ص) مورد گفتگو شد، گفتم: اين پيغمبرى كه در اين كتب نامبرده شده، وضعش بر ما نهان است و بايد از او بررسى كنيم و دنبال او برويم، همه يك رأى و متفق شدند كه من بيرون شوم و براى آنها جستجو كنم، من با پول بسيارى، بيرون آمدم و ١٢ ماه راه نورديدم تا به كابُل رسيدم و مردمى ترك سر راه بر من گرفتند و پولهاى مرا بردند و چند زخم سخت برداشتم و به شهر كابُل افتادم و پادشاه آنجا، چون بر كار من مطلع شد، مرا به شهر بلخ فرستاد و حاكم آن، در آن زمان داود بن عباس بن ابى اسود بود، گزارش من به او رسيد و دانست كه من به جستجوى پيغمبر از هند آمدم و فارسى ياد گرفتم و با فقهاء و دانشمندان دينى مباحثه كردم.
داود بن عباس مرا در مجلس خود خواست و فقهاء را گرد آورد و با من بحث كردند و من به آنها اعلام كردم كه از شهر خود در آمدم و دنبال اين پيغمبرى مىگردم كه او را در كتب يافتم، گفتند: او كيست و نامش چيست؟ گفتم: محمد نام او است، گفتند:
او پيغمبر ما است كه مىجوئى، من از احكام او پرسيدم، پس به من اعلام كردند.
من گفتم به آنها كه: مىدانم محمد (ص) پيغمبر ما است ولى