ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٢٧ - باب ولادت أبى الحسن الرضا(ع)
اشرفى طلا است، آنها را برداشتم و در آستين گذاشتم و فرمود:
چهار تن از غلامانش با من باشند تا مرا به منزلم برسانند، من گفتم:
قربانت، شبگرد ابن المسيب در گردش است و من خوش ندارم كه مرا با غلامان شما برخورد كنند.
به من فرمود: درست گفتى، خدا تو را به راستى رهنمايد و به آنها دستور داد از هر جا، من آنها را برگردانيدم برگردند و چون نزديك خانهام رسيدم و دلم آرام شد، آنها را برگردانيدم و به منزل خود رفتم و چراغ خواستم و اشرفىها را شمردم، چهل و هشت اشرفى بود، و بستانكارى آن مرد از من بيست و هشت اشرفى بود، در ميان آن يك اشرفى مىدرخشيد و من از زيبائى آن در شگفت شدم و آن را نزديك چراغ بردم و ديدم در آن روشن، نقش شده است كه (حق آن مرد بيست و هشت اشرفى است و ما بقى از آن تو است) و به خدا من خودم نمىدانستم كه (به او نگفته بودم خ ل) او چند اشرفى از من مىخواهد، حمد از آن خدا، پروردگار جهانيان است كه ولى خود را عزيز نموده است.
٥- از يكى از اصحابش از امام رضا (ع) كه آن حضرت در سالى كه هارون به قصد حج رفته بود از مدينه براى انجام حج بيرون شد و چون به كوهى رسيد كه در سمت چپ راه است نسبت به كسى كه به سوى مكه مىرود و آن را فارغ (قارع خ ل) مىخوانند، نگاهى به آن انداخت و فرمود: آن كسى كه در فارع ساختمان مىسازد و آن را به دست خود ويران مىكند تيكه تيكه خواهد شد.
ما معنى اين سخن امام را نفهميديم و چون امام از آنجا رفت هارون آمد و در همان موضع منزل گرفت، جعفر بن يحيى بدان