ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٤٥ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
مجلسى ره) كه او (يعنى حسن بن فضل) با تو صحبت كند و بايد به خوشى با او رفتار كنى و براى او هم كجاوه تهيه كنى و براى او شتر كرايه كنى.
١٤- از حسن بن عبد الحميد، گويد: من در كار «حاجز» به شك افتادم (يعنى ترديد پيدا كردم كه او هم از وكلاى امام قائم است يا نه؟ و اين خبر دلالت دارد كه از وكلاء بوده است، و شيخ صدوق هم در «كمال الدين» در روايت از محمد بن عبد الله كوفى در شماره كسانى كه به او رسيده است از مطّلعين بر معجزات امام عصر (ع) و كسانى كه او را ديدهاند از وكلاء بغداد عُمَرى و پسرش و حاجز و محمد بن صالح همدانى و ديگران را شمرده است) و چيزى جمع كردم و به سامراء رفتم و براى من فرمانى رسيد كه: در باره ما شكّى نيست و نه در باره كسانى كه به دستورِ ما قائم مقام ما هستند، آنچه همراه دارى به حاجز بن يزيد رد كن.
١٥- محمد بن صالح گويد: چون پدرم مُرد و كار به دست من افتاد، براى پدرم بر مردم سفتههائى بود از مال امام عصر (ع)، من به آن حضرت نوشتم و به او اطلاع دادم. در پاسخ نوشت: از آنان مطالبه كن و بدهى آنها را دريافت كن، همه مردم آنها را به من پرداختند جز يك مردى كه سفتهاى به مبلغ چهار صد اشرفى داشت، من نزد او رفتم و از او مطالبه كردم و او امروز و فردا كرد و نداد و پسرش به من اهانت كرد، و نادانى و سفاهت بر من نمود و از او به پدرش گله كردم و او گفت: چه شده است؟ من هم ريش او را گرفتم و پايش را كشيدم و او را به ميان صحن خانه آوردم و او را خوب زير لگد انداختم، پسرش بيرون دويد و از اهل بغداد استغاثه كرد و مىگفت: يك قمى رافضى پدر مرا كشت، و جمع بسيارى