ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤١٣ - علم امام(ع) به غيب
[علم امام (ع) به غيب]
٦- از عبد الله بن مغيره، گويد: امام كاظم (ع) در منى به زنى برخورد كه مىگريست و كودكانش دور او مىگريستند، ماده گاوش مرده بود، نزديك آن زن رفت و فرمود: چرا گريه مىكنى؟ اى كنيزك خدا، گفت: اى بنده خدا ما كودكان بىپدرى داريم و من يك ماده گاوى داشتم كه معيشت من و معيشت كودكانم از آن مىگذشت و اين ماده گاو مرده است و من و كودكانم دستمان از همه چيز بريده و چاره هم نداريم.
امام فرمود: اى كنيز، از خدا مىخواهى آن ماده گاو را براى تو زنده كنم؟ در دلش افتاد كه گفت: آرى اى بنده خدا، امام كنارى رفت و دو ركعت نماز خواند نو اندكى دست بلند كرد و لبانش را جنبانيد و سپس برخاست و آن ماده گاو را آواز داد و او را سُكى داد يا سر پائى به او زد و آن ماده گاو مرده برخاست و سر پا ايستاد و چون آن زن به گاو خود نگاه كرد، فرياد كشيد: عيسى بن مريم است، سوگند به پروردگار كعبه. مردم در هم شدند و امام خود را به ميان آنها انداخت و رفت.
٧- از اسحاق بن عمار، گويد: شنيدم امام كاظم (ع) به مردى خبر مرگ او را مىدهد، در دل خود گفتم: راستى او مىداند كه مردى از شيعيانش چه وقت مىميرد؟ امام، خشمناك به من رو كرد و فرمود: اى اسحاق، رشيد هجرى (يكى از ياران معروف على (ع) مرگ و مير و گرفتارىهاى آينده را مىدانست، امام كه به دانستن آن شايستهتر است.
سپس فرمود: اى اسحاق، تو هر كار مىخواهى بكن، زيرا عمرت رفته است، و تو تا دو سال ديگر خواهى مرد و برادران و خاندان تو هم پس از تو جز اندكى نمانند، كه با هم ستيزه كنند و