ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤١٥ - علم امام(ع) به غيب
به همديگر خيانت ورزند، تا دشمن آنها را سرزنش كند و تو اينها را در دل مىگيرى و تعجب مىكنى كه امام مرگ كسى را بداند.
من گفتم: از خدا آمرزش مىخواهم براى آنچه در دلم گذشت، اسحق پس از اين مجلس، اندكى بيش زنده نماند و ديرى نپائيد كه پسران عمار مال مردم را گرفتند و هدر كردند و مفلس شدند.
٨- از على بن جعفر كه گويد: محمد بن اسماعيل (ابن امام صادق" ع") نزد من آمد وقتى كه عمره رجب را انجام داده، در مكه بوديم به من گفت: اى عمو جان، من آهنگ رفتن بغداد دارم و دلم مىخواهد با عمويم ابو الحسن، يعنى موسى بن جعفر (ع) وداع كنم، دوست دارم شما مرا نزد او ببريد، من با او نزد برادرم رفتيم، او در خانهاى بود كه در (حوبه) داشت و اندكى پس از مغرب بود كه وارد شديم، من در را زدم، خود برادرم پاسخ داد و در را باز كرد و فرمود: اين كيست؟ گفتم: على است، فرمود: همين الساعه بيرون مىآيم، آن حضرت به كندى وضوء مىساخت، من گفتم: شتاب كنيد، فرمود: شتاب مىكنم، بيرون آمد و ازار سرخگونى پوشيده و آن را به گردن خود گره كرده بود و زير آستانه در نشست.
على بن جعفر گويد: من خم شدم و سر او را بوسيدم و گفتم:
براى كارى خدمت شما رسيدم، اگر تصويب فرمائيد، خدا توفيق خير داده، و اگر جز آن باشد كه خطاى ما بسيار است، فرمود: آن چه كارى است؟ گفتم: اين برادر زاده است، مىخواهد با شما وداع كند و به بغداد رود، فرمود: او را بخوان، من او را خواندم. او دور ايستاده بود، نزديك آن حضرت آمد و سر او را بوسيد و عرض كرد: قربانت، به من سفارش كنيد و دستور دهيد، فرمود: سفارش