ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٤٧ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
از مردم بغداد به سر من ريختند و من هم به مركب خود سوار شدم و گفتم: اى اهل بغداد، آفرين بر شما، از يك ظالمى بر عليه مظلوم غريبى طرفدارى مىكنيد، من مردى همدانى و سنّى هستم و اين شخص مرا قمى و رافضى مىخواند تا حق مرا و مال مرا ببرد، گويد: همه به او هجوم كردند و مىخواستند به دُكّان او بريزند و من آنها را آرام كردم و بدهكار را نزد من آوردند و او به طلاق زنش سوگند خورد كه بدهى مرد را بپردازد تا من مردم را از سر او باز گردانيدم و از خانه او بيرون كردم.
١٦- از بدر غلام احمد بن حسن، گفت: من به شهرستان جبل رفتم (كه ميان بغداد و آذربايجان بوده) و معتقد به امامت نبودم ولى به طور كلى ائمه را دوست داشتم تا اين كه يزيد بن عبد الله مُرد و وصيت كرد كه يابوى سمند او را با شمشير و كمربندش به مولاى او (صاحب الزمان) بدهم و من ترسيدم كه اگر سمند را به اذكوتكين (يكى از امراى ترك دولت عباسى) ندهم، مرا آزار دهد و زبون كند، من آن سمند را با شمشير و كمربند به هفتصد اشرفى طلا در پيش خود قيمت كردم و به احدى نگفتم، بناگاه از عراق نامهاى براى من آمد كه هفتصد اشرفى را كه در نزد تو است از بابت بهاى سمند و شمشير و كمربند بفرست.
١٧- على از كسى كه براى او باز گفته كه: پسرى براى من آمد و نوشتم و اجازه خواستم تا در روز هفتم او را ختنه كنم، جواب آمد كه: مكن، و در همان روز ٧ يا ٨ مُرد، و مُردن او را نوشتم، جواب آمد: به زودى ديگرى و ديگرى به جاى او بيايند، اولى را احمد بنام و دومى را جعفر، و همچنان كه فرموده بود آمدند، گويد: