ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٩٣ - باب ولادت ابى محمد - حسن بن على(ع)
پدرم كيسهاى داد و گفت: اين پانصد درهم است، ٢٠٠ درهم براى جامه و ٢٠٠ درهم براى بدهكارى و صد درهم براى هزينه و به من هم كيسهاى داد و گفت: اين سيصد درهم است، صد درهم آن را بهاى الاغى بده و صد درهم براى جامه و صد درهم براى هزينه زندگى و به كوهستان هم مرو، به سُوراء برو (سورى: شهرى در اطراف حله و محلى در بغداد) و به سورى رفت و در آن جا زنى گرفت و امروز هزار اشرفى در آمد دارد و با اين حال معتقد به وقف است (يعنى امامت به موسى كاظم ختم شده و آن حضرت: امام غائب قائم است).
محمد بن ابراهيم گويد: من به او گفتم: واى بر تو، دليلى روشنتر از اين مىخواهى؟ در پاسخ من گفت: اين امرى است كه ما بدان عادت كرديم و بر آن رفتيم (يعنى مسلك خانوادگى ما است).
٤- احمد بن حارث قزوينى گفت: من با پدرم در سر من رأى بودم و پدرم در سر طويله ابى محمد (ع) بيطارى مىكرد مستعين (عباسى) يك استرى داشت كه در بزرگى و زيبائى مانندش ديده نشده بود و از سوارى دادن و دهنه و زين سر مىتافت و همه رامكنندهها گرد او فراهم شده بودند و براى آنها چارهاى در سوار شدن آن استر دست نداده بود.
گويد: يكى از همنشينان او گفت: يا امير المؤمنين، نمىفرستى نزد حسن بن الرضا (ع) تا بيايد و او را وادارى سوار آن شود يا سوار مىشود و رامش مىكند و يا اين استر او را مىكشد و از او راحت مىشوى، گويد: فرستاد نزد ابى محمد (ع) و او را خواست و پدرم هم با آن حضرت رفت، پدرم گفت: چون امام (ع) وارد خانه شد، من با او بودم، نگاهى بدان استر كرد كه صحن خانه ايستاده