ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٣٩ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
نمىشناسيم.
١٢- على بن حسين يمانى گويد: من در بغداد بودم و يك كاروانى از يمنىها آماده بيرون رفتن شدند و من خواستم با آنها بروم و نوشتم و در خواست اذن كردم براى رفتن و جواب رسيد با آنها مرو كه در رفتن با آنها براى تو خوبى نيست، در كوفه بمان.
گويد: ماندم و كاروان رفت و تيره حنظله بر آنها تاختند و آنها را بر انداختند و نوشتم و اجازه خواستم سوار كشتى شوم، به من اجازه ندادند و از حال كشتيهائى پرسيدم كه در آن سال به دريا رفته بودند، معلوم شد هيچ كدام سالم نماندند و يك دسته از مردم هند كه به آنها بوارح مىگفتند، بر آنها تاخته بودند و همه را برده و چپو كرده بودند.
گويد: من به زيارت وى به سامره رفتم و هنگام غروب به در خانه آمدم و با كسى سخن نگفتم و خود را به كسى معرفى نكردم، پس از انجام زيارت در مسجد نماز مىخواندم كه خادمى آمد و گفت به من: برخيز، گفتم: اكنون براى كجا؟ به من گفت: برويم منزل، گفتم: من كيستم؟ شايد تو به دنبال ديگرى فرستاده شدى، گفت: نه، من فرستاده نشدم جز به دنبال تو، تو على بن الحسين فرستاده جعفر بن ابراهيم هستى مرا برد تا وارد منزل حسين بن احمد كرد و سپس با او رازى گفت كه من ندانستم چه گفت: تا آنكه هر چه نياز داشتم براى من آوردند و سه روز نزد او ماندم و از او اجازه گرفتم كه از درون، زيارت كنم و به من اجازه داد و شبانه زيارت كردم.
١٣- حسن بن فضل بن يزيد يمانى گفت: پدرم به خط خود،