ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١١٣ - باب در اينكه جن نزد ائمه(ع) آيند و مسائل دين خود را بپرسند و به كارهاى آنها رسند
بود، جابر به او گفت: از چه وقت آقاى مرا ديدى؟
جواب داد: هم اكنون، گفت: پيش از نماز يا بعد از نماز؟
گفت: بعد از نماز، مهر نامه را برداشت و شروع به خواندن آن كرد تا آن را به پايان رسانيد و سپس نامه را بست و من ديگر او را شاد و خندان نديدم تا به كوفه رسيد و چون وارد كوفه شديم و من شب را گذراندم و با مداد براى احترام وى به ديدار او شتافتم، ديدم از در خانه بر من بيرون شد و گلوبندى از قاب استخوان به گردن دارد و بر يك نى سوار شده و مىگويد:
أجد منصور بن جمهور أميراً غير مأمور، و شعرهائى از اين قبيل مىخواند، او به روى من نگاه كرد و من به روى او نگاه كردم چيزى به من نگفت و چيزى هم به او نگفتم و چون حال او را ديدم گريستم و كودكان و مردم به گرد من و او فراهم شدند و او هم آمد تا وارد رحبه شد (ميدان پهناورى بوده در كوفه) و با كودكان مىچرخيد و مردم هم مىگفتند: جابر بن يزيد ديوانه شده، به خدا روزى نگذشت كه نامه هشام بن عبد الملك به والى كوفه رسيد و در آن نوشته بود:
بررسى كن مردى را كه جابر بن يزيد جعفى گويند، گردن بزن و سرش را براى من بفرست، او به همنشينان خود رو كرد و گفت:
جابر بن يزيد جعفى كيست؟ گفتند: أصلحك اللَّه، مردِ دانشمند و فاضل و حديث دانى بود و به حج رفت و ديوانه شد و او اكنون در ميدان بزرگ سوار نى است و با كودكان بازى مىكند.
گويد: والى، خود به ديدار او رفت و ديد با كودكان بر نى سوار است و بازى مىكند، گفت: حمد خدا را كه مرا از كشتن او