ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٠٥ - باب تولد امير المؤمنين صلوات الله عليه
شتابان برخاست تا وارد بر او شد و نگاهى به او كرد و گريست و سپس به زنها دستور داد او را غسل دهند و فرمود: چون از غسل او فارغ شديد كارى نكنيد تا به من اعلام كنيد، چون فارغ شدند به او اعلام كردند و آن حضرت يكى از پيراهنهاى خود را كه به تن مىپوشيد داد تا او را در آن كفن كنند و به مسلمانان فرمود: چون در كار فاطمه ديديد من كارى مىكنم كه پيش از آن با مردهاى نكردم سبب آن را از من بپرسيد.
چون زنان از غسل و كفن او فارغ شدند، رسول خدا (ص) آمد و جنازه او را بر دوش گرفت و زير جنازه او بود تا او را به قبرش رسانيد و او را در كنار قبرش نهاد و خود وارد قبرش شد و در آن خوابيد و سپس برخاست و با دست خود او را گرفت و در قبرش نهاد و بر او سرازير شد و مدتى طولانى با او راز مىگفت: و به او مىگفت: پسرت، پسرت، (پسرت).
سپس از قبرش برآمد و خشت بر آن چيد و آن را ساخت سپس روى قبرش افتاد و شنيدند كه مىفرمود: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، بار خدايا من او را به تو مىسپارم، سپس برگشت و مسلمانان به آن حضرت گفتند: ما ديديم شما كارهائى كرديد كه پيش از امروز نكرده بوديد، فرمود: امروز آخرين قسمت احسان ابى طالب را از دست دادم، مطلب اين است كه اگر نزد اين فاطمه چيزى بود، مرا نسبت بدان بر خود و فرزندانش مقدم مىداشت.
من روزى از قيامت ياد كردم و از اين كه مردم در آن برهنه محشور مىشوند، گفت: واى از اين رسوائى من، من ضمانت كردم كه خدا او را با تن پوشيده محشور سازد، من از فشار قبر ياد كردم، گفت: واى از ناتوانى من، و من ضمانت كردم كه خدا او را آسوده