ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٤١ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
نامهاى نوشت و جوابش رسيد و سپس من به خط خود نامهاى نوشتم و جوابش رسيد، سپس يكى از فقهاى هم مذهب ما با خط خود نامهاى نوشت و جوابش نرسيد، و ما تأمل كرديم و علت بىجواب ماندن نامهاش، اين بود كه آن مرد به مذهب قرمطيها پيوسته بود.
حسن بن فضل گويد: من از عراق ديدن كردم و به طوس رفتم و تصميم گرفتم، بيرون نروم مگر اين كه وضع من كاملًا روشن شود و حوائج من بر آورده گردد، گر چه در آنجا بمانم تا به گدائى بيفتم، گويد: در اين ميان از ماندن در آنجا دل تنگ شدم و ترسيدم كه حج من فوت شود.
گويد: روزى آمدم نزد محمد بن احمد و از او درخواستى كردم و او گفت: برو به مسجد كذائى و در آنجا مردى با تو ملاقات مىكند. گويد: من بدان مسجد رفتم و مردى نزد من وارد شد و چون به من رسيد، خنديد و گفت: غم مخور كه امسال به حج ميروى و تن درست نزد خاندانت و فرزندانت بر مىگردى، گويد:
من آسوده شدم و دلم آرام شد و مىگفتم: اين مصداق آن است، و الحمد للَّه.
گويد: سپس من به سر من رأى رفتم و يك كيسه سر بسته براى من آمد كه در آن چند اشرفى بود و يك جامهاى، من غمگين شدم و گفتم با خود كه: پاداش من نزد اين مردم همين است، نادانى ورزيدم و آن را بر گردانيدم و نامهاى نوشتم و آن كه نامه را از من گرفت، اشارهاى به من نكرد و سخنى در باره آن نگفت، سپس در دنبال آن از اين كار به سختى پشيمان شدم و با خود گفتم كه: من براى برگردانيدن بر مولاى خود كافر شدم و نامهاى نوشتم و پوزش خواستم از كار خودم و گناه به گردن گرفتم و از آن آمرزش