ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٨٥ - باب ولادت ابى محمد - حسن بن على(ع)
مردى بود دريا دل و خردمند و اصيل و راد و با فضل.
من از بيان پدرم، دل تنگتر و انديشناكتر شدم و خشمم بر پدرم افزوده شد و بر آنچه از او باز شنيدم و از كردار و گفتارش در باره او فهميدم و پس از اين هدفى نداشتم جز پرسش از اخبار او و كاوش در كار او و از هر كدام از بنى هاشم و افسران و نويسندگان و قضات و فقهاء و مردم ديگر پرسش كردم در نزد همه مردم در نهايت اجلال و اعظام و محل رفيع و قول جميل بود و او را بر همه خاندانش و بر مشايخ مقدم مىداشتند و او در نظرم بزرگوار آمد، چون از هيچ دوست و دشمنى در باره او جز از تمجيد و ستايش نشنيدم، و يكى از اشعريين قم كه حاضر مجلس او بود به او گفت:
اى ابا بكر، خبر برادرش جعفر چه بود؟
در پاسخ گفت: جعفر كيست كه از او خبر بپرسند و او را قرين حسن سازند؟ جعفر آشكارا مرتكب فسق مىشد و هرزه و لا ابالى و مى خوار بود و كوچكترين مردى بود كه ديدم و بىآبروتر در نزد خود از همه كس، سبك بود و خود باخته.
بر خليفه و يارانش هنگام وفات حسن بن على حادثهاى رخ داد كه من از آن در شگفت شدم و گمان نداشتم چنين شود براى اين كه چون امام بيمار شد، خليفه نزد پدرم فرستاد كه ابن الرضا بيمار شده و پدرم همان ساعت سوار شد و به دار الخلافه شتافت و شتابانه برگشت و پنج تن از خادمان امير المؤمنين با خود داشت كه همه مورد وثوق بودند و از خواص به شمار مىرفتند و نحرير در ميان آنها بود (كه از خواص خادمان خليفه بود) و به آنها دستور داد در خانه حسن بمانند و خبر و حال او را خوب بفهمند و فرستاد نزد چند تن پزشك كه نزد او رفت و آمد كنند و هر بام و شام او را معاينه