ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨٢٣
خدمت خدمتكاران باز مىداشت و زبيده از اين موضوع به هارون شكايت كرد، رشيد به يحيى گفت: چرا زبيده از تو شكايت دارد؟ در پاسخ گفت:
امير المؤمنين مرا امين حرم سرا دانسته و تدبير كاخ را به من واگذارده، نه به خدا گفته زبيده را در باره من نپذير، رشيد گفت: من ديگر سخنى در اين باره نگويم.
يحيى در كنترل خادمان قصر سختگيرى كرد و زبيده را بيشتر در فشار گرفت تا آنجا كه شب در خانه خادمان را قفل مىكرد و كليدها را به منزل خود مىبرد وام جعفر يعنى زبيده از اين موضوع سخت درمانده و بىچاره شد، و يك روز نزد رشيد رفت و گفت: چرا يحيى هميشه مرا از ملاقات خدم منع مىكند و رعايت حرمت مرا نمىكند؟ رشيد به او گفت:
يحيى در نزد من نسبت به حرم سرا مورد بدبينى و تهمت نيست، گفت: اگر چنين بود جلو پسرش را مىگرفت كه مرتكب اين خلاف نشود، گفت: چه خلافى؟ به او گزارش داد و داستان عباسه و جعفر را به او گفت.
هارون دست و پاى خود را گُم كرد و پشيمان شد و به زبيده گفت:
براى اين سخن دليل دارى و گواهى در ميان هست؟ گفت: چه دليلى بهتر از فرزند هست؟ پرسيد: فرزند كجا است؟ گفت: اينجا بود ولى چون از فاش شدن آن ترسيد، او را به مكه فرستاده است، گفت: جز شخص تو كسى اين موضوع را مىداند؟ در پاسخ گفت: در كاخ هيچ كنيزكى نيست كه آن را نداند، هارون از اين موضوع صرف نظر كرد و آن را ناديده گرفت و قصد حج كرد و جعفر را هم با خود برد.
عباسه به خادم و پرستار نوشت كه آن طفل را به يمن ببرند، و چون هارون به مكه رسيد يك بازرس موثقى گماشت كه از امر كودك و دايه و خادم بررسى كند و حقيقت موضوع را فهميد، و چون حج را انجام داد و برگشت در دل گرفت كه برامكه را از ميان بردارد.